سفارش تبلیغ
صبا ویژن
درباره
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
دانشنامه سوره ها
سوره قرآن
کاربردی



ابر برچسب ها
درمحضرقرآن کریم[10] ، آیت الله سعادت میرقدیم لاهیجی[7] ، تفسیرسوره کهف براساسِ«متنِ عربی کتابِ اَلمیزان[5] ، در محضرقرآن کریم[5] ، در محضر قرآن کریم[3] ، تفسیرسوره کهف براساسِ«اَلمیزان»[3] ، آیت الله سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی[3] ، تفسیرسوره کهف براساسِ«اَلمیزان[2] ، تفسیرسوره کهف براساسِ«متنِ عربی کتابِ اَلمیزان جلد13.علامه طباطب[2] ، تفسیرسوره کهف براساسِ«متنِ عربی کتابِ اَلمیزان»[2] ، عظمت قرآن[2] ، عکس[1] ، قرآن مایه حیات دلها و جانها است(تفسیرآیه 52 و53 سوره شُوری)تفسیر[1] ، قرآن کریم ازهراعوجاج وانحرافی بدوراست[1] ، قسمت پنجم[1] ، قسمت چهارم[1] ، قسمت دَهُم[1] ، قسمت سوم[1] ، قسمت ششم[1] ، قسمت نُهُم[1] ، قسمت هشتم[1] ، قسمت هفتم[1] ، قسمت11 .[1] ، قسمت12 .[1] ، قسمت13.[1] ، قسمت14.[1] ، قسمت15.[1] ، معنای سه واژه قرآنی(قِطْمِیر-فَتیل-نَقِیر)[1] ، معنای کلمه عَصر در سوره (وَالْعَصرِ)[1] ، منظوراز(وَالْقَواعِدُمِنَ النِّساءِ اللاّتی لا یَرْجُونَ نِکاحًا[1] ، ناپایداری دنیا و پایداری آخرت[1] ، نزول دفعی و تدریجی قرآن کریم ازدیدگاه آیت الله جوادی آملی[1] ، نمازمَلفوظ ونماز مَقبول[1] ، نکته ادبی و تفسیری و فقهی در آیه 38 از سوره مائده[1] ، نکته ها و پیام های آیه 123 از سوره توبه[1] ، هرکسی و قومی مسؤل عواقب اعمالِ بدخوداست(درمحضرقرآن کریم)[1] ، وَ لَمْ یَجْعَلْ لَهُ عِوَجَا[1] ، وبلاگ درمحضرقرآن کریم[1] ، درمکتب شیطان جزدرس گمراهی و بدبختی نیست[1] ، روش وقواعدامام خامنه ای درتفسیرقرآن کریم[1] ، سایت سعادت میرقدیم ها[1] ، سایت ها و وبلاگ های استاد سید اصغر سعادت میرقدیم لاهیجی[1] ، سوره یونس آیات 24 و 25[1] ، شدّت عمل در برابر دشمنان اسلام و مُسلمین(تفسیرآیه 123 توبه)تفسیر[1] ، شعرازآیت الله سعادت میرقدیم لاهیجی[1] ، صفا بخش دل و جان است قرآن[1] ، حدیث امام حسن عسکری ع[1] ، خوشاآن عاشق شیدایی قرآن[1] ، تفسیرسوره کهف براساسِ«متنِ عربی کتابِ اَلمیزان جلد13.(قسمت دوم)[1] ، آیت الله سعادت میرقدیم لاهیجی(در محضرقرآن کریم[1] ، (در محضر قرآن کریم)[1] ، آیااستثاءدرآیه«وَمَایَعْبُدُونَ إِلَّااللَّهَ»متّصل است یامنفصل؟[1] ، آیاخداوندبرای بنده اش کافی نیست[1] ، آیاغاراصحاب کهف به سمت قطب شمال بوده یاسمت قُطبِ جنوب؟![1] ، آیت الله جوادی آملی[1] ، آیت الله سعادت میرقدم لاهیجی[1] ، آیه 1 از کهف.[1] ، آیه51 مائده[1] ، اَحسَنُ الحَدیث بودن قرآن به چه معنا است؟[1] ، استاد سعادت میرقدیم لاهیجی[1] ، استادمحسن قرائتی[1] ، اَقسام حَیات از نظر قرآن[1] ، ای مورچگان به خانه هاى خود بروید...«سوه نَمْل آیه 18»[1] ، بزرگ ترین نعمت خداوند(تفسیر آیه 164 از سوره آل عمران)[1] ، بیست و یک شباهت بین قرآن کریم و امام حسین علیه السلام[1] ، پرسش و پاسخ[1] ، پست ترین آدم ها،آدم دوچهره و دو رو است[1] ، پیام تسلیت به مناسبت شهادت سردار حاج قاسم سلیمانی[1] ، پیام ها[1] ، تبیین اقسام ثلاثه علم الهی:1-علم خداوند به ذاتش2-..3-.. آیت الله[1] ، تفسیر (آیه 26و27 و28 و29 و30 از سوره اِسراء)[1] ، تفسیر آیه 10 و 11 و 12 از سوره اَلسَّجدة-تفسیر-قرآن[1] ، تفسیر آیه 159 از سوره آل عمران- قرآن-[1] ، تفسیر آیه 159 ازسوره آل عمران درباب اهمیت مشاوره[1] ، تفسیر آیه 213 از سوره بقره از المیزان[1] ، تفسیر آیه 36 و 37 سوره زُمَر[1] ، تفسیر آیه 42 و43 از سوره فاطر-قرآن-تفسیر-سوره فاطر[1] ، تفسیر آیه 78 از سوره اَلنَّحل-سوره نحل آیه 78-تفسیرقرآن[1] ، تفسیر آیه109 از سوره توبه[1] ، تفسیر سوره کهف بر اساسِ«اَلمیزان»[1] ، تفسیرآیه 58 ازسوره نساء(اهمیت امانت و قضاوت)درمحضرقرآن کریم[1] ، تفسیرآیه 74 از سوره بقره توسط دکترسیدمحسن میرباقری-تفسیر-میرباقر[1] ، تفسیرسوره کهف[1] ،




(یا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثى‏ وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلیمٌ خَبیرٌ)حجرات(13)


ای مردم! ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم و شما را تیره ها و قبیله ها قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید ( اینها ملاک امتیاز نیست ، ) گرامی ترین شما نزد خداوند با تقواترین شماست خداوند دانا و آگاه است!

فلسفه اختلاف و تفاوت در انسان‌ها اعم از زشتی، زیبایی، هدایت، گمراهی، رزق و روزی و ... چیست؟  وجود تفاوت‌ها و تبعیض چگونه با عدالت پروردگار قابل توجیه است؟ همچنین وجود بلایا و مصایب چه ضرورتى دارد؟ چرا خداوند یکى را روزى می‌‏دهد، دیگرى را نه، یکى را زیبا و دیگرى را زشت خلق می‌‏کند. یکى را هدایت می‌‏کند و دیگرى را رها می‌نماید؟

براى "عدل"، معانى مختلفى شده است که عبارتند از: موزون بودن اجزاى یک مجموعه‏ى مرکب، رعایت حقوق افراد و اعطاى حق به صاحب حق، رعایت استحقاق در افاضه‏ وجود، و تساوى و نفى هرگونه تبعیض. اما معنایى که مناسب سؤال است، تساوى و نفى هرگونه تبعیض مى‏باشد و مقابل آن، ظلم و تبعیض است، یعنى با همه کس و همه چیز در شرایط مختلف یکسان رفتار شود و یا با شرایط مساوى، رفتاری متفاوت صورت گیرد.

مفهوم حق و استحقاق، درباره‏ى اشیاء نسبت به خداوند به معناى نیاز و امکان وجود یا کمال وجود است و هر موجودى به حکم فیّاض و فاعل تام بودن خداوند، آنچه را که مستحق است، دریافت مى‏کند و اگر کمبودى مشاهده مى‏شود، اشکال در ظرفیت قابل و گیرنده فیض است.

اما این که چرا خداوند، جهان و موجودات آن را این گونه آفریده و آیا افعال خداوند معلل به اغراض است، یا نه؟

طبق نظر معتزله و بر خلاف اشاعره افعال خداوند معلّل به غرض و مصالح و بر اساس انتخاب اصلح است، لذا نظام موجود، نظام احسن مى‏باشد. حکماى اسلامى شیعه پس از تقسیم غایت به غایت فعل و غایت فاعل، هر فعلى را داراى غایت دانسته و ذات اقدس الاهى را غایت کل، یعنى غایة الغایات مى‏دانند و اشیاء همه از او و به سوى اوست. "و انّ الى ربّک المنتهى".

نحوه‏ى ترتیب و نظام موجودات، ذاتى آنهاست و عین وجودشان مى‏باشد که با یک اراده الاهى همه ی آنها محقق شده‏اند و چنین نیست که با یک اراده محقق شده و با اراده‏ى دیگر نظام یافته باشند تا قبل از آن وجود و حقى داشته باشند. اختلافى که در عالم هستى است در واقع تفاوت است و نه تبعیض و آنچه با عدل منافات دارد، تبعیض است نه تفاوت. بر اساس قانون علت و معلول تفاوت، ذاتى موجودات مى‏باشد؛ زیرا از هر علتى، معلول خاص صادر مى‏شود و چون علت‏ها مختلف است، پس معلول ها هم مختلف مى‏باشند؛ زیرا تخلف معلول از علت محال است و معلول با علت خود باید سنخیّت داشته باشد. به علاوه که در اختلاف، آثار مثبتى هست که در یکسان بودن نیست، مثل تحرک، جنبش و غیره. جهان مانند پیکره‏ى انسان است که براى تحقق کل، باید اجزاى مختلفى کنار هم جمع شوند. از این رو براى به وجود آمدن نظام احسن، وجود تفاوت (نه تبعیض) ضرورى است و اگر زیبایى و زشتى در کنار هم نبود نه زیبا، زیبا بود و نه زشت، زشت بود.

اما راجع به بلایا و مصایب باید گفت: در نظام هستى انواع مختلفى از بلایا و مصایب وجود دارد: بعضى بلایا نتیجه‏ى کار خود انسان است؛ برخى بلاها که بر اثر سهل انگارى دیگران مانند پدر و مادر نصیب فرزند مى‏شود. هر دو قسم مربوط به انسان است و نباید به بارى تعالى نسبت داد.

و گاهى بلا براى از بین بردن گناه مى‏باشد و در واقع کفاره‏ى گناهان است، مصایبى که باعث بیدارى و غفلت زدایى است، یا گاهى براى امتحان و تکامل افراد است که نه تنها با عدالت تنافى ندارد، بلکه عین رحمت و کرم پروردگار است.

اما این که یکى را روزى مى‏دهد و دیگرى را نه، سخن صحیحى نیست؛ زیرا روزى تمام جنبندگان بر عهده‏ى خداوند است، ولى قیام به طلب روزى و تلاش در این راه، وظیفه‏ى بندگان است و ترتیب امور جمیع اسباب ظاهرى و غیر ظاهرى به تقدیر الاهى است، و خداوند ابتداءً کسى را از روزى محروم نمى‏نماید. در روایات، رزق و روزى دو گونه آمده است: "رزق طالب" و "رزق مطلوب". رزق طالب، رزقى است که به سراغ افراد مى‏آید و رزق مطلوب، رزقى است که به سراغش مى‏روند. رزق طالب همان رزق وجود و هستى، عمر و... مى‏باشد و رزق مطلوب با تلاش و فراهم نمودن امکانات لازم به دست مى‏آید.

در مورد هدایت و اضلال حق تعالى مى‏توان گفت: هدایت خداوند به دو نوع تکوینى و تشریعى تقسیم مى‏شود، و هدایت تکوینى نیز، به هدایت عام و هدایت خاص، منقسم مى‏گردد. هدایت تکوینى عام، روزى همه ی بندگان است که هم شامل کافر و... و هم مؤمن مى‏شود. لکن هدایت تکوینى خاص، روزى بندگان خاص الاهى است.

اضلال (رها کردن) خداوند، هرگز ابتدایى نبوده و آن ذات مقدس ابتداءً کسى را گمراه و رها نمى‏نماید، اما اگر بنده‏اى از اوامر و نواهى (هدایت تشریعى) او پیروى ننمود و راه تبهکارى در پیش گرفت، خداوند او را به حال خویش رها مى‏نماید، و این، "اضلال" الاهى است.

پاسخ تفصیلی

آیا تفاوت بین مخلوقات و مخصوصاً انسان‏ها صحیح است؟ چرا خداوند یکى را روزى مى‏دهد و دیگرى را نه، یکى را زیبا و دیگرى را زشت خلق مى‏کند، یکى را هدایت مى‏کند و دیگرى را رها مى‏نماید، آیا این با عدالت خداوند منافات ندارد؟

براى جواب سؤال ابتدا معناى "عدل" را بررسى مى‏کنیم. چهار معنا براى این کلمه وجود دارد: الف. "موزون بودن": اگر مجموعه‏اى را در نظر بگیریم که در آن اجزا و ابعاض مختلفى به کار رفته است و هدف خاصى از آن منظور است، باید شرایط معینى در آن از حیث مقدار لازم هر جزء و از لحاظ کیفیت، ارتباط اجزاء با یکدیگر رعایت شود، تنها در این صورت است که آن مجموعه مى‏تواند باقى بماند و اثر مطلوب خود را بدهد و نقش منظور را ایفا کند، مثلاً یک اجتماع اگر بخواهد باقى و برقرار بماند، باید متعادل باشد... . از جهت تعادل اجتماعى آنچه ضرورى است، این است که میزان احتیاجات در نظر گرفته شود و متناسب با آن احتیاجات، بودجه و نیرو مصرف گردد. این جاست که پاى "مصلحت" به میان مى‏آید و مصلحت در این جا؛ یعنى مصلحت کل، مصلحتى که در آن، بقا و دوام کل و هدف‏هایى که از کل منظور است در نظر گرفته شود. جهان، موزون و متعادل است، اگر موزون و متعادل نبود برپا نبود و نظم و حسابى در کار نبود.

نقطه‏ى مقابل عدل به این معنا، بى تناسبى است نه ظلم، بنابراین عدل به این معنا از موضوع بحث که تبعیض‏ها و تفاوت‏ها باشد، خارج است. بحث عدل به معناى تناسب، در مقابل بى تناسبى، از نظر کل و مجموع نظام عالم است، ولى بحث عدل در مقابل ظلم، از نظر هر فرد و هر جزء، مجزاى از اجزاى دیگر است.

ب. معناى دوم عدل، رعایت حقوق افراد و عطا کردن حق هر صاحب حق است. و ظلم عبارت است از پاى مال کردن حقوق و تجاوز و تصرف در حقوق دیگران. این معناى از عدل و ظلم، به حکم این که از یک طرف، بر اساس اصل اولویت‏ها است و از طرف دیگر از یک خصوصیت ذاتى بشر ناشى مى‏شود که ناچار است یک سلسله اندیشه‏هاى اعتبارى استخدام نماید و بایدها و نبایدها بسازد و حسن و قبح انتزاع کند، از مختصات بشرى است و در ساحت کبریایى راه ندارد؛ زیرا او مالک على الاطلاق است و هیچ موجودى نسبت به هیچ چیزى در مقایسه با او اولویت ندارد.

ج. رعایت استحقاق‏ها در افاضه ی وجود و امتناع نکردن از افاضه: موجودات در نظام هستى از نظر قابلیت‏ها و امکان فیض‏گیرى از مبدأ هستى با یکدیگر متفاوتند. هر موجودى در هر مرتبه‏اى که هست، از نظر قابلیت استفاضه، استحقاق خاص خود را دارد. ذات اقدس حق که کمال مطلق و فیاض على الاطلاق است، به هر موجودى آنچه را که براى او ممکن است از وجود و کمال وجود، اعطا مى‏کند و امساک نمى‏نماید.

حکما معتقدند که هیچ موجودى بر خدا حق پیدا نمى‏کند که دادن آن حق، "انجام وظیفه" و "ادای دین" شمرده شود. عدل خداوند عین فضل وجود او ست.

د. معناى دیگر عدل، تساوى و نفى هرگونه تبعیض است. اگر مقصود این باشد که عدل ایجاب مى‏کند هیچ گونه استحقاقى رعایت نگردد و با همه چیز و همه کس به یک چشم نظر شود، این عدالت عین ظلم است. و اما اگر مقصود این باشد که عدالت؛ یعنى رعایت تساوى در زمینه ی استحقاق‏هاى متساوى، البته معناى درستى است. عدل چنین مساواتى را ایجاب مى‏کند و این مساوات از لوازم آن است.

راجع به تفاوت‏ها و اختلافات میان موجودات باید گفت: مفهوم حق و استحقاق درباره‏ى اشیا نسبت به خداوند عبارت است از: نیاز و امکان وجود یا کمال وجود. هر موجودى که امکان وجود یا امکان نوعى از کمال وجود داشته باشد، خداوند متعال به حکم آن که تمام الفاعلیه و واجب الفیاضیّة است، افاضه ی وجود و یا کمال وجود مى‏نماید. عدل خداوند عبارت است از: فیض عام و بخشش گسترده در مورد همه ی موجوداتى که امکان هستى یا کمال در هستى دارند، بدون هیچ گونه امساک یا تبعیض.[1]

ممکن است سؤال شود، چرا خداوند این جهان و موجودات آن را این گونه آفرید و اشیا در قابلیت و امکان و استحقاق متفاوتند؟ و آیا افعال خداوند مانند افعال انسان‏ها معلل به اغراض است؟ آیا کارهاى خدا نیز مانند کارهاى انسان "چرا" و "براى"،... دارد؟

معتزله طرفدار غایت و غرض داشتن صنع الاهى شدند و حکیم بودن خداوند را که در قرآن مکرر به آن تصریح شده حمل بر همین معنا نموده‏اند که او در کارهایش، غرض و هدف دارد و از روى کمال دانایى کارها را براى اهداف مشخص و معیّن با انتخاب اصلح و ارجح انجام مى‏دهد. بنابراین نظام موجود، نظام احسن و اکمل است؛ یعنى به بهترین وجه و صورت ممکن خلق شده است.

اما اشاعره منکر غایت و غرض داشتن خداوند در فعل خویش هستند و مفهوم حکمت در قرآن را مانند عدل توجیه کردند؛ یعنى آنچه خداوند انجام مى‏دهد حکمت است، نه این که آنچه حکمت است خدا انجام مى‏دهد. از نظر این گروه، غلط است که بگوییم افعال ذات بارى به خاطر یک سلسله مصلحت‏ها ست.[2]

در مکتب کلامى و فلسفى شیعه، در مسائل مربوط به توحید، همه‏ى گرایش‏ها توحیدى است. لذا مسأله ی غایت و غرض نیز پس از تقسیم غایت به غایت فعل و غایت فاعل و این که مفهوم حکمت درباره‏ى بارى تعالى مساوى است با مفهوم عنایت و ایصال اشیاء به غایات آنها تکلیف روشنى دارد. از نظر حکماى اسلامى هر فعلى غایتى دارد و ذات اقدس الهى غایت کل، یعنى غایة الغایات است. اشیاء همه از او و به سوى او است؟ "و أنّ الى ربّک المنتهى".[3]

آیا نظام جهان، ذاتى جهان است؟ در پاسخ باید گفت: ترتیب و نظام موجودات، عین وجود آنهاست که از ناحیه ذات حق افاضه مى‏شود. اراده ی حق است که به آنها نظام داده است، ولى نه به این معنا که با یک اراده آنها را آفریده و با اراده‏ى دیگر به آنها نظام داده تا فرض شود که اگر اراده به نظام برداشته شود، اراده به اصل آفرینش آنها باقى بماند. موجودات در نظام طولى، منتهى مى‏شوند به سببى که مستقیماً اراده‏ى حق به او تعلق گرفته است. و اراده ی حق نسبت به وجود، عین اراده‏ى وجود همه ی اشیا و نظامات است.[4]

فرق "تفاوت" با "تبعیض": آنچه در خلقت وجود دارد "تفاوت" است نه "تبعیض". تفاوت آن است که در شرایط نامساوى، فرق گذاشته شود، ولى تبعیض آن است که در شرایط مساوى و استحقاق‏هاى همسان، بین اشیا فرق گذاشته شود. به عبارت دیگر، تبعیض از ناحیه ی دهنده است، ولى تفاوت مربوط به گیرنده است. مثلاً، اگر معلم به شاگردانش که در شرایط مساوى و یکسان هستند نمره‏هاى مختلفى بدهد، این تبعیض است، ولى اگر با امتحان و بر اساس استعداد و لیاقت هر شاگردى نمره‏ى او را بدهد، تفاوت محقق مى‏شود.[5]

تفاوت موجودات ذاتى آنها مى‏باشد و لازمه نظام علت و معلول است، چون همه جهان، از آغاز تا انجام به یک اراده الهى به وجود مى‏آید، و نه با اراده‏هاى جدا جدا، آن هم یک اراده بسیط، چنانکه قرآن کریم مى‏فرماید: "ما همه چیز را با اندازه و قدر مشخص آفریده‏ایم و کار ما جز یکى نیست، همچون چشم بر هم زدن".[6]

به موجب این عقیده، براى آفرینش، نظام خاص و ترتیب، معینى است و از همین جاست که قانون علت و معلولى و یا نظام اسباب و مسببات به وجود مى‏آید؛ یعنى هر معلولى، علت خاص و هر علتى، معلول مخصوص دارد. در نظام علت و معلول هر موجودى جاى مشخص و معینى دارد؛ یعنى هر معلولى، معلول شى‏ء معین و علت شى‏ء معین است. لذا تخلف معلول از علت محال است و مثلاً از علتِ وجود انسان، حیوان محقق نمى‏شود و بالعکس؛ زیرا علت بودن علتى براى معلول معین و معلول واقع شدن چیزى براى علتى معین، جعلى و قراردادى نیست، بلکه به خاطر خصوصیتى است که در علت و معلول است که عبارت از نحوه‏ى وجود آنها ست و آن خصوصیت امر واقعى است نه اعتبارى و عارضى و قابل انتقال، لذا علت به تمام ذات خود منشأ صدور معلول است. هر چیزى جاى مخصوص خود دارد و فرض آن در غیر جاى خودش مساوى با از دست دادن ذات آن است. چنان که در قرآن کریم به این مطلب اشاره شده است.[7]

نظام هستى مانند وجود انسان است که باید از اجزاى مختلف تشکیل شود و هر جزئى در جاى مناسب خود قرار داشته باشد. به عبارت دیگر، هم باید اجزا با هم مختلف باشند تا این مجموعه محقق شود و هم هر چیزى در جاى مخصوص خود قرار بگیرد تا نظام احسن به وجود آید.[8]

وجود تفاوت در جهان ضرورى است. وقتى که جهان را مجموعاً مورد نظر قرار دهیم ناچاریم بپذیریم که در نظام کل و در توازن عمومى، وجود پستى‏ها و بلندى‏ها، فراز و نشیب‏ها، رنج‏ها و لذت‏ها، موفقیت‏ها و ناکامى‏ها، همه لازم است. اگر اختلاف و تفاوت وجود نداشته باشد، موجودات گوناگونى وجود نخواهد داشت. شکوه و زیبایى جهان در تنوع پهناور و اختلاف‏هاى رنگارنگ آن است. زتشى‏ها نمایانگر زیبایى‏ها است. زشتى‏ها نه تنها از این نظر ضرورى مى‏باشند که جزئى از مجموعه‏ى جهانند و نظام کل، به وجود آنها بستگى دارد، بلکه از نظر نمایان ساختن و جلوه دادن به زیبایى‏ها نیز وجود آنها لازم است. اگر مابین زشتى و زیبایى مقارنت برقرار نمى‏شد، نه زیبا، زیبا بود و نه زشت، زشت بود. اگر همه یکسان بودند نه تحرکى بود و نه کشش و جنبش و عشقى؛ زیرا در هم سطح بودن است که همه ی زیبایى‏ها و خوبى‏ها و همه جوش و خروش‏ها و تکامل‏ها از بین مى‏رود.

جهان چون چشم و خط و خال و ابرو ست

که هر چیزى به جاى خویش نیکو ست

معناى این که زشتى مثلاً فلان فایده را دارد این نیست که فلان شخص که ممکن بود زیبا باشد مخصوصاً زشت آفریده شد تا ارزش زیبایى شخص دیگر روشن شود، تا گفته شود چرا کار برعکس نشد؟ بلکه معنایش این است که در عین این که هر موجودى حداکثر کمال و جمالى که برایش ممکن بوده دریافت کرده است، آثار نیکى هم بر این اختلاف مترتب است، مانند ارزش یافتن زیبایى، پیدایش جذبه و تحرک و غیره، به علاوه که جهان هستى، مجموعه‏اى از علت‏ها و معلولیت‏هاست و هر معلولى بر اثر علت خاص خود موجود شده و تخلف از آن محال است.[9]

اما این که چرا بلاها و مصیبت‏ها در زندگى انسان‏ها مدام با آنها ست؟

در جواب باید گفت: بلاها و مصایب اقسامى دارد: 1. بلاهایى که نتیجه‏ى عملکرد انسان است. مثل این که انسان با دست خودش باعث بدبختى خویش گردد، این نوع بلا را نباید به حساب خدا گذاشت. چنان که قرآن شریف نیز به این مطلب اشاره دارد که اگر ظلمى و فسادى در روى زمین است، نتیجه کار انسان ظالم و ستمگر است و نباید به خالق نسبت داد.

2. بلاهایى که بر اثر سهل انگارى بعضى، در زندگى دیگران به وجود مى‏آید. مانند این که به خاطر عدم رعایت مسائل بهداشتى پدر و مادر به علت اشتباه آن‏ها فرزندى بیمار و معلول به دنیا مى‏آید، این قسم از بلا را نیز باید به حساب خود انسان گذاشت نه خالق.

چنان که قبلاً گفته شد نظام هستى، مجموعه‏اى از علت‏ها و معالیل است و از هر علّتى، معلول مخصوص خود صادر مى‏شود، مثلاً: از علت معیوب، معلول معیوب و بیمار صادر مى‏شود.

همان طوری که از انسان، انسان و از حیوان، حیوان به وجود مى‏آید "گندم از گندم بروید، جو ز جو" با این حال خداوند به مقتضاى لطف و کرم بى انتهاى خود و از روى فضل و بخشش به چنین انسانى در آخرت عوض مى‏دهد و ناراحتى‏هاى او را جبران مى‏کند.

3. بلاهایى که براى از بین بردن آثار گناه است و این نه تنها با عدالت بارى تعالى منافات ندارد، بلکه مقتضاى رحمت و لطف او ست؛ زیرا در واقع کفاره‏ى گناهان است تا در آخرت بار گناه انسان سبک‏تر شود، گرچه گرفتار بلاها و مصایب زودگذر دنیا مى‏شود، ولى در عوض از عذاب اخروى در امان مى‏ماند.

4. بلاهایى که باعث توجه بیشتر مردم به خالق مى‏شود و یا افراد غافل، از غفلت و نسیان خود خارج مى‏شوند و به اشتباه گذشته خود پى مى‏برند. این قسم هم طبق رحمت و لطف پروردگار است.

5. بلا و گرفتارى در زندگى انسان‏ها باعث پیشرفت و تکامل انسان‏ها در زمینه‏هاى مختلف مى‏شود. اگر انسان در حال حاضر و وضعیت کنونى به پیشرفت‏هایى نایل شده به خاطر وجود همین مشکلات بوده است.

6. بلاهایى که براى امتحان و آزمایش افراد و یا بالا رفتن درجه ی اولیا و دوستان خدا ست و طبق فرمایش قرآن کریم، سنتى است که قابل تغییر و تبدیل نیست و همیشه براى امت‏ها وجود داشته است. قرآن مى‏فرماید: "ما شما را با ترس و گرسنگى، نقص در اموال و جان‏ها و ثمرات، آزمایش و امتحان مى‏کنیم و (به پیامبر دستور مى‏دهد که) به صابرین بشارت بده".[10]

اما این که یکى را روزى مى‏دهد و دیگرى را نه، سخن صحیحى نمى‏باشد؛ زیرا روزى تمام جنبندگان روى زمین (و آسمان) بر عهده‏ى خداوند است "و ما من دابة فى الارض الاّ على اللَّه رزقها"،[11] و کسى جز او "رازق" نیست. لکن لازم است در راه به دست آوردن روزى مقدّر، تلاش نمود؛ زیرا که قیام به طلب از وظایف بندگان است و ترتیب امور و جمیع اسباب ظاهرى و غیر ظاهرى که غالب آنها از تحت اختیار بندگان خارج است، به تقدیر حق تعالى است[12] و ابتداءً خداوند، رزق و روزى را از کسى منع ننموده است. البته کسى که براى رسیدن به روزى مقدّر خود هیچ تلاشى نمى‏نماید، از آن محروم خواهد شد. در هر حال، رسیدن و نرسیدن به روزى، به علم و اذن الاهى است و هیچ کس مستقل در رزق و... نمى‏باشد.[13]

در روایات، رزق و روزى بر دو قسم است، "رزق طالب" و "رزق مطلوب". رزق طالب، رزقى است که به سراغ افراد مى‏آید و همیشه او را تعقیب مى‏نماید، این گونه رزق، ریشه در قضاى حق تعالى دارد و قابل تغییر و تحول نیست. رزق طالب همان رزق وجود و هستى، عمر، امکانات و محیط خانواده و استعداد و... است که از ناحیه‏ى این قسم رزق، توان و نیروى لازم و دقت و... براى انجام کار پدید مى‏آید.

رزق مطلوب، که افراد به سراغ آن مى‏روند، رزقى است که براى طالب آن مقدر شده است. اگر به دنبال آن برود و شرایط و امکانات لازم را براى رسیدن به آن فراهم سازد، به چنین رزقى دست مى‏یابد.[14]

اما این که چرا خداوند عده‏اى را هدایت و عده‏اى را رها کرده است (اضلال)، به طور خلاصه مى‏توان گفت:[15] هدایت الاهى دوگونه است: هدایت تکوینى، هدایت تشریعى.

هدایت تکوینى نیز بر دو گونه است: 1. هدایت تکوینى عام که شامل تمامى موجودات جهان هستى مى‏باشد و هر موجودى رو به سوى او دارد. 2. هدایت تکوینى خاص، که شامل بندگان خاص الاهى است. آنان که علاوه بر هدایت عام الاهى، با عمل به اوامر و نواهى (هدایت تشریعى) خداوند، مورد توجه و عنایت خاص الاهى قرار گرفته‏اند که این نوع هدایت را از جهتى، "هدایت ثانوى" مى‏توان نام نهاد.

هدایت تشریعى، که به وسیله‏ى ارسال رسل و انزال کتب (شریعت الاهى) انجام پذیرفته است، شامل کافر و مؤمن، هر دو مى‏شود، ولى عده‏اى با سوء اختیار، در مسیرى غیر از مسیر مستقیم الاهى گام برداشته، مستحق عقاب الاهى مى‏گردند. لکن "اضلال" الاهى، هیچ گاه بر دو نوع نمى‏باشد و خداوند ابتداءً کسى را گمراه نمى‏نماید. لکن اگر انسان، سپاسگذار نعمت خالق خویش نبود و از دستورات و نواهى مولاى خویش پیروى ننمود و بر خلاف خلقت و فطرت خویش، رو به تباهى و انحراف نمود، خداوند او را به حال خویش واگذاشته، رهایش مى‏کند. واگذارى همان، و گمراه شدن و سقوط او همان. و این چیزى نیست، جز همان "اضلال الاهى".

براى مطالعه بیشتر به تفاسیر و... مراجعه فرمایید.[16]

[1] مطهرى، مرتضى، عدل الهى، ص 54 - 60؛ ملاصدرا، اسفار اربعه، ج 2، بحث نحوه‏ى وجود کائنات.

[2] مطهرى، مرتضى، عدل الهى، ص 23، انتشارات صدرا، 1380؛ سبحانى، الهیات، ج 1، ص 273 - 292.

[3] نجم، 42، عدل الهى، ص 30.

[4] همان، ص 97، معارف اسلامى، ص 94 - 104، انتشارات سمت، 1376.

[5] ر.ک: مطهرى، مرتضى، عدل الهى، ص 101.

[6] قمر، 50 - 49.

[7] صافات، 164.

[8] طباطبایى، محمد حسین، المیزان، ج 13، ص 194؛ مطهرى، مرتضى، عدل الهى، ص 107؛ طباطبایى، محمد حسین، نهایة الحکمة، مرحله هشتم، ص 156، جامعه مدرسین؛ ملاصدرا، اسفار اربعه، ج 2، بحث علت و معلول، ص 268، انتشارات وزارت ارشاد، آموزش فلسفه، مصباح یزدى، محمد تقى، درس 35 و 36.

[9] مطهرى، مرتضى، عدل الهى، ص 143 و 144.

[10] بقره، 155. ر.ک: سبحانى، جعفر، الهیات، ج 1، ص 290؛ معارف اسلامى، ص 100، انتشارات سمت؛ ملاصدرا، اسفار اربعه، انتشارات وزارت ارشاد، بحث شرور، ص 445؛ طباطبایى، محمد حسین، نهایة الحکمة، مرحله 12، فصل 17 و 18، ص 308؛ امام خمینی، اربعین حدیث، حدیث 39.

[11] هود، 6.

[12] امام خمینى، روح اللَّه، شرح چهل حدیث، ص 560.

[13] ر.ک: نمایه: نقش انسان در کسب روزى.

[14] ر.ک: نهج البلاغه، نامه‏ى 31.

[15] ر.ک: نمایه: هدایت و اضلال الهى.

[16] ر.ک: المیزان، ج 1، ص 43 - 45،...؛ تفسیر تسنیم، جوادى آملى، عبداللَّه، ج 1، ص 516 - 527، 457 – 478، 493، نیز همان، ج 2، ص 515 - 521؛ هدایت در قرآن، جوادى آملى، عبداللَّه.

http://www.islamquest.net/fa/archive/question/fa1198

............................................................................................................ ادامه دارد............................

 

 


موضوع :


 

تطوّر و گوناگونی در خلقت انسان ها

 

وَقَدْ خَلَقَکُمْ أَطْوَارًا


در حالی که شما را در مراحل مختلف آفرید ( تا از نطفه به انسان کامل رسیدید )

سوره نوح آیه 14

خداوند درباره آفرینش انسان در سوره نوح آیه 14 می فرماید: « وَقَدْ خَلَقَکُمْ أَطْوَارًا ؛ و حال آنکه شما را به گونه های مختلف آفریده است». «اطوارا» شما که خدایتان را تجربه کرده اید. همین خلقت گذشته شما در واقع تجربه خداست. مگر خدا نیست که شما را طور طور آفرید؟ کلمه "طور" به معنای گونه است. آیه را دو جور می شود معنی کرد و مفسرین هم دو جور معنی کرده اند؛ یکی اینکه یعنی خداوند شما را به گونه های مختلف آفرید که این خودش بر اساس یک حکمت است مثلا بعضی را مرد و بعضی را زن آفرید. این برای همین بوده است که نیازی به چنین چیزی بوده است، این لطف و رحمت الهی است که خداوند چنین کرده است، یا اختلافات دیگری که در میان افراد بشر هست، چون خود اختلاف منشا رحمت است. شما این را در نظر بگیرید، اگر همه مردم با یک رنگ، یک شکل، یا یک نوع استعداد، یک ذوق و یک سلیقه آفریده شده بودند بشریت همیشه مجبور بود درجا بزند یعنی دیگر تکامل رخ نمی داد. آن وقت نه زشت وجود داشت نه زیبا، چون زشت و زیبا با مقایسه پیدا می شود. اگر همه مردم به یک شکل باشند هیچ کس زشت نیست و هیچ کس زیبا نیست. حتی اگر همه مردم در قیافه یوسف هم باشند آنگاه دیگر یوسفی وجود ندارد. یوسف آن وقت وجود دارد که غیر یوسف وجود داشته باشد. وقتی همه در یک شکل باشند یوسفی و جاذبه ای وجود ندارد. با اختلاف است که این همه تحرک ها در بشر آفریده شده است. بعضی آیه را این جور معنی کرده اند ولی بعضی دیگر از مفسرین به گونه دیگری معنی کرده اند که کامل تر از آن نوع است. "طور" گونه است اما اینجا که می گوییم "اطوارا"، مقصود این است که خداوند مشا را طوری بعد از طوری و طوری بعد از طوری آفریده است. کلمه تطور را شنیده اید. تطور یعنی از گونه ای به گونه ای دیگر در آمدن و از آن گونه به گونه دیگر در آمدن و .... می گویند فلان شیء متطور است یعنی حالتی دارد، بعد، از این حالت به حالت دیگر، کامل تر از آن، در می آید و از آن حالت به حالت دیگر، کامل تر از آن، و .... گفته اند اشاره به این است که خدا هر فردی از شما افراد را متطور آفرید، یعنی نگاه کن، ببین تو خودت در اول چه بودی؟ یک نطفه بودی، بعد علقه شدی، بعد مضغه شدی، بعد چه و چه. پس خدا اساس خلقت را بر تطور و تکامل و حرکت و پیش رفتن و به کمالات جدید نائل شدن قرار داده است، شما چرا سر جای خود نشسته اید و درجا می زنید؟ انسان در زندگی دنیایی و اجتماعی اش که زندگی اختیاری است اگر راه خدا و قانون خدا را طی کند، باز از مرحله ای به مرحله دیگر و از آن مرحله به مرحله دیگر می رسد.
http://tahoor.com/fa/Article/View/26186

 



موضوع :



روح چیست؟

وَیَسْأَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی وَمَا أُوتِیتُم مِّن الْعِلْمِ إِلاَّ قَلِیلًا  

سوره اسراء آیه 85


از تو در باره روح سؤ ال میکنند، بگو: روح از فرمان پروردگار من است، و جز اندکی از دانش به شما داده نشده است ؟


خلاصه پرسش
ماهیت روح بنابر روایات اسلامی چیست و چرا در قرآن توضیح بیشتری در این مورد ارائه نشده است؟
پرسش
در قرآن کریم آیه ای وجود دارد به این مضمون: و از تو درباره «روح» سؤال مى‏کنند، بگو: «روح از فرمان پروردگار من است و جز اندکى از دانش، به شما داده نشده است!» (اسراء، 85). لطفا بفرمایید؛ اولاً: چرا پیامبر (ص) نمی خواستند اطلاعات و دانش بیشتری را در خصوص روح اقامه کنند؟ ثانیاً: آن که بر اساس احادیث وارد شده روح چیست؟ آیا قابل رؤیت خواهد بود؟
پاسخ اجمالی

منظور از کلمه روح در علوم مختلف متفاوت بوده و این واژه در هر علمی معنای اصطلاحی خاص خود را دارد و در اصطلاح قرآنی نیز معنایی خاص از آن مورد نظر است که با تعبیرات متفاوتی بکار برده شده است.

در مورد این که ماهیت کدامیک از معانی روح در این آیه مورد سوال بوده احتمالاتی چند مطرح شده است از جمله؛ روح حیوانی، روح انسانی (نفس ناطقه)، روح القدس یا جبرئیل و روح به معنای مخلوقی برتر از ملائکه. اما آنچه مسلم است منظور از آن، روح حیوانی که در علم طب مطرح شده است نمی تواند باشد؛ چرا که شناخت این روح امری دور از دسترس علوم نبوده است. همچنین این روح را نمی توان جبرئیل دانست؛ چرا که در برخی آیات روح در کنار ملائکه و به عنوان امری متمایز از آنها ذکر شده و صریح برخی روایات هم بر همین مطلب دلالت دارد.

طبق این آیه در مورد ماهیت روح همین اندازه می توان گفت که روح حقیقتی مجرد و از سنخ امر خداوند است و امری که منسوب به خداوند باشد ورای زمان و مکان و سایر خصوصیات مادی خواهد بود.

درک چگونگی این امر ربوبی و مراتب آن از اسرار علوم کشفی محسوب می شود و نباید گمان کرد که خود پیامبر از این علوم بی بهره بوده است، ولی چون اکثر مردم فاقد چنین ادراکی هستند، لذا سخن گفتن در این مورد باعث حیرت عقول بوده، لذا تفصیل بیشتر در مورد شناخت روح در ظاهر قرآن مطرح نشده است.

از آنچه گذشت روشن می شود که روح از آن جا که حقیقتی ورای زمان و مکان و سایر خواص مادی است، لذا قابل ادراک حسی و رؤیت ظاهری نخواهد بود، ولی برخی آثار و تمثلات روحی می تواند در قالب ماده ای لطیف آشکار شود از جمله؛ در بدن مثالی که قالب روح در عالم برزخ است.

گفتنی است که در عرف برخی علوم، همچنین در برخی تعبیرات روایی ظاهرا به همین کالبد مثالی، روح اطلاق شده است؛ چرا که این قالب، حامل روح بعد از مفارقت از جسم مادی بوده و به میزان بیشتری می تواند آثار روحی را آشکار سازد. این کالبد مثالی در عالم خود قابل رؤیت و مکاشفه است، اما نباید آن را با حقیقت روح که منسوب به خدا بوده و از سنخ امر الاهی است مقایسه نمود؛ چرا که موقعیت روح در عالم هستی فراتر از این امور بوده و از اسرار الاهی محسوب می شود.

پاسخ تفصیلی

1. مقدمه

یکی از مباحث مهم و اساسی در ادیان و در حکمت و فلسفه و عرفان، شناخت روح در بُعد انسانی و جهانی آن است.

در مورد ماهیت روح در میان متکلمان و حکمای اسلامی اقوال مختلفی مطرح شده و در آیات و روایات نیز مطالبی اجمالی در این مورد ارائه شده است، ولی به طور کلی شناخت حقیقت روح در معنای قرآنی آن (که بیشر اشاره به حقیقتی بالاتر از ملائکه دارد)، از دسترس علوم ظاهری و آرا و افکار اندیشمندان خارج بوده و نیاز به معرفتی کشفی خواهد داشت، همچنان که گفته اند معرفت نفس که همان معرفت ربّ است شناخت حقیقت روح است.[1]

2. منظور از روح چیست؟

لازم به ذکر است که آنچه از کلمه «روح» در علوم مختلف اراده می شود متفاوت بوده و این واژه در هر علمی چه در علوم قدیمه و چه علوم جدید معنای اصطلاحی خاص خود را دارد و در اصطلاح قرآنی نیز معنایی خاص از آن مورد نظر است که در ضمن تعبیرات متفاوتی بکار برده شده است از جمله؛ کلمه «الروح»،[2] به طورمطلق، «روحی»،[3] «روحٌ مِنه»،[4] «روح الامین»،[5] «روح القدس»[6] و ... .

3. روح در آیه 85 اسرا

یکی از آیات مهمی که در قرآن کریم  اشارِِه اجمالی به ماهیت روح دارد آیه 85 سوره اسراء است که می فرماید: «یسألونک عن الروح قل الروح من امر ربی و ما اوتیتم من العلم الا قلیلاً»؛ از تو در باره روح می پرسند، بگو: روح از امر پروردگار من است و جز اندکی از علم آن به شما داده نشده است.

در مورد این که در این آیه کدامیک از معانی روح مراد بوده است، نخست احتمالاتی مطرح می شود؛ همچون روح حیوانی، روح انسانی (نفس ناطقه)، روح القدس یا جبرئیل و روح به معنای مخلوقی برتر از ملائکه، اما آنچه مسلم است شناخت روح حیوانی که در علم طب از آن بحث می شود نمی تواند منظور این آیه باشد؛ چرا که شناخت ماهیت آن دور از دسترس علوم نبوده و در طب قدیم و علوم روحی جدید در مورد ماهیت آن مطالب مختلفی ارائه شده است.

همچنین روح را نمی توان همان جبرئیل دانست؛ چرا که کلمه روح غیر از آیه مذکور، در بسیاری از آیات قرآن تکرار شده و به قرینه این که در کنار ملائکه و متمایز از آنها ذکر شده ( الملائکة و الروح) مسلماً امری غیر از ملائکه است و صریح برخی از روایات نیز به این تمایز اشاره دارد. علامه طباطبائی در باره چیستی روح در آیه "یسئلونک عن الروح......" می گوید: روح ظاهراٌ خلقی است بسیار وسیع تر از جبرئیل و غیر جبرائیل.

در این جا به برخی از روایاتی که دلالت دارد بر این که روح غیر از ملائکه و غیر از جبرئیل است اشاره می شود:

1. «اتی رجل امیر المومنین (ع) یسأله عن الروح الیس هو جبرئیل فقال له امیر المومنین (ع): جبرئیل من الملائکه و الروح غیر جبرئیل؛[7] فردی نزد حضرت علی (ع) آمد و پرسید: آیا روح همان جبرئیل نیست، حضرت فرمودند: جبرئیل از ملائکه است و روح غیر از جبرئیل است.

2. عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (ع ) عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی قَالَ خَلْقٌ أَعْظَمُ مِنْ جَبْرَئِیلَ وَ مِیکَائِیلَ کَانَ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ هُوَ مَعَ الْأَئِمَّةِ وَ هُوَ مِنَ الْمَلَکُوتِ"؛[8] ابی بصیر از امام صادق (ع) در مورد قول خداوند که می فرماید: یسئلونک عن الروح قل الروح من امر ربی" سوال کردند؛ حضرت فرمودند: خلقی است اعظم از جبرائیل و میکائیل که همراه با رسول الله (ص) بود و با ائمه همراه است و از عالم ملکوت است.

با این حال در برخی آیات می بینیم که جبرئیل را روح الامین معرفی کرده، ولی وجه جمع این دو مطلب همچنان که علامه طباطبائی نیز به آن تذکر داده است؛ از اشارات قرآن قابل استنباط است و آن این که جبرئیل و ملائکه حاملان و ناقلان روح هستند و روح را در تنزلات و ترقیات خود، همراهی می کنند و به همین لحاظ روح به وجهی ملازم ملائکه و جبرئیل است و به وجهی جدای از آنها است.[9]

4. ماهیت روح در قرآن و آیه 85، سوره اسراء

در مورد ماهیت و حقیقت این روح، خدای سبحان در آیه مذکور با بیانی اجمالی چنین فرموده است: «قل الروح من امر ربی»؛ بگو روح از امر پروردگار من است. برای این که ماهیت امر الاهی برای ما روشن شود می توان به برخی از آیات رجوع کرد از جمله آیه: «انما امره اذا اراد شیئاً ان یقول له کن فیکون»؛[10] امر  او چنین است که هرگاه چیزی را اراده کند تنها به آن می گوید موجود باش آن نیز بی درنگ موجود می شود.

از نظر علامه طباطبائی در تفسیر المیزان این آیه نشان می دهد روح که از سنخ امر خداوند است منسوب به ذات بوده و از آن جا که «امر الاهی» عبارت است از: کلمه «کن» که همان کلمه ایجادی است و اشاره به فعل مختص ذات خدا دارد، از همین رو روح نیز که از سنخ امر الاهی است به مقیاس زمان و مکان و هیچ خصیصه مادی دیگری اندازه گیری نمی شود.[11]

این روح در قرآن با تعبیرات مختلفی توصیف شده است؛ یکی این که به تنهایی و به طور مطلق ذکر شده؛ مانند آیه مذکور. همچنین گاهی با ملائکه همراه است و گاهی آن حقیقتی است که در عموم آدمیان نفخ و دمیده می شود و گاهی آن حقیقتی است که مومنان را همراهی و تأیید می کند و گاهی دیگر، آن حقیقتی است که انبیا با وی در تماس هستند.

5. چرا توضیح بیشتر در مورد ماهیت روح داده نشده است؟

به طور کلی در مورد ماهیت روح همین اندازه می توان گفت که حقیقتی مجرد و از سنخ امر خداوند است، ولی درک چگونگی این امر ربوبی و مراتب آن نیاز به علمی شهودی دارد و از اسرار مکاشفه محسوب می شود و چون اکثر مردم فاقد چنین ادراکی هستند، لذا سخن گفتن در این مورد باعث حیرت عقول بوده و شاید باعث ضلالت نیز باشد. بنابراین، تفصیل بیشتر در مورد شناخت روح در ظاهر قرآن مطرح نشده است.

از این رو نباید گمان کرد که خود پیامبر از این علم بی بهره بوده، همچنان که شناخت ماهیت روح بنور کشف و یقین، جزو مقامات عارفان بوده و بیان اسرار آن برای کسانی که محجوب از این علوم هستند، دارای فایده ای عملی نخواهد بود.[12]

و اما معنای جمله «و ما اوتیتم من العلم الا قلیلا»، این است که آنچه بهره علمای ظاهر در این مسئله بوده تنها اندکی از بسیار است و حقیقت روح امری فراتر بوده و پی بردن به آن جز از طریق علوم کشفی امکان پذیر نیست.

6. آیا روح قابل رویت خواهد بود؟

از آنچه گذشت روشن می شود که روح از آن جا که حقیقتی ورای زمان و مکان و سایر خواص مادی است، لذا قابل ادراک حسی و رؤیت ظاهری نخواهد بود، هرچند مکاشفه و شهود قلبی حقیقت روح برای معصومین امکان پذیر است و شاید عرفای واصل نیز اجمالا از این شهود بر خوردار باشند و منافاتی با تجرد روح ندارد. همچنین برخی آثار و تمثلات روحی (نه خود ذات روح) می تواند در قالب ماده ای لطیف آشکار شود و قابل مکاشفه مثالی از جمله بدن مثالی که قالب روح در عالم برزخ بوده و دارای خصوصیاتی شبیه به جسم دنیوی در درجه ای بالاتر از لطافت و نورانیت است.

لازم به ذکر است که در عرف برخی علوم  همچنین در برخی تعبیرات روایی به همین کالبد مثالی، روح اطلاق شده است؛ چرا که این قالب حامل روح، بعد از مفارقت از جسم مادی بوده و به میزان بیشتری می تواند آثار روح را آشکار سازد. این کالبد مثالی، مجرد محض نبوده لذا قابل رؤیت و مکاشفه مثالی است. از طرفی نباید آن را با حقیقت روح که منسوب به خدا بوده و از سنخ امر الاهی است مقایسه نمود؛ چراکه موقعیت روح در عالم هستی فراتر از این امور بوده و از اسرار الاهی محسوب می شود.



[1]  احمد بن محمد حسین اردکانی، مرآت الاکوان (تحریر شرح هدایه ملاصدرا)، ص 37،  ناشر، میراث مکتوب.

[2]  الاسراء، 85؛ غافر، 15.

[3]  الحج، 29؛ صاد، 72.

[4]  المجادله، 22؛ النساء،171.

[5]  الشعراء، 193.

[6]  بقره، 87و 253؛ مائده، 110؛ نحل 102.

[7]  کلینی، کافی، ج 1، ص 274، دارالکتب الاسلامیة، تهران، 1365.

[8] کافی، ج1، ص273.

[9]  طباطبائی، سید محمد حسین، المیزان، موسوی همدانی، سید محمد باقر، ج 13، ص 171- 172، جامعه مدرسین، قم، 1374.

[10]  یس، 82.

[11]  المیزان، ج 1، ص 528- 529.

[12] مرآت الاکوان (تحریر شرح هدایه ملاصدرا)، ص36.


http://www.islamquest.net/fa/archive/question/7218



موضوع :



 

*مراد از طائر در آیه 13 از سوره اسراء چیست؟

*تفسیر آیه 13 از سوره اسراء


کُلَّ إِنسَانٍ أَلْزَمْنَاهُ طَآئِرَهُ فِی عُنُقِهِ وَنُخْرِجُ لَهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ کِتَابًا یَلْقَاهُ مَنشُورًا- اقْرَأْ کَتَابَکَ کَفَى بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسِیبًا

و کارنامه هر انسانى را به گردن او بسته‏ایم و روز قیامت براى او نامه‏اى که آن را گشاده مى‏بیند بیرون مى‏آوریم - نامه‏ات را بخوان کافى است که امروز خودت حسابرس خود باشى.

کتاب اعمال

از آنجا که در آیات گذشته سخن از مسائل مربوط به معاد و حساب در میان بود، در آیات مورد بحث به مساله ((حساب اعمال انسانها)) و چگونگى آن در روز قیامت پرداخته مى گوید: ((اعمال هر انسانى را به گردنش قرار داداه ایم ))

(و کل انسان الزمناه طائره فى عنقه ). ((طائر)) به معنى پرنده است ، ولى در اینجا اشاره به چیزى است که در میان عرب معمول بوده که به وسیله پرندگان ، فال نیک و بد مى زدند، و از چگونگى حرکت آنها نتیجه گیرى مى کردند.

مثلا اگر پرنده اى از طرف راست آنها حرکت مى کرد آنرا به فال نیک مى گرفتند، و اگر از طرف چپ حرکت مى کرد آنرا به فال بد مى گرفتند.لذا غالبا این کلمه به معنى فال بد زدن به کار مى رود، در حالى که ((تفال)) بیش تر به فال نیک زدن گفته مى شود.

قرآن در حقیقت مى گوید: فال نیک و بد، و طالع سعد و نحس ، چیزى جز اعمال شما نیست که به گردنتان آویخته است ! تعبیر به ((الزمناه )) (ملازم او ساخته ایم ) و تعبیر به ((فى عنقه )) (در گردن او) همه دلیل بر این است که اعمال انسان و نتائج آن در دنیا و آخرت از او جدا نمى شوند، و باید در همه حال عهده دار و مسئول آنها باشد، هر چه هست عمل است و بقیه همه حرف. بعضى از مفسران این احتمال را نیز در اطلاق کلمه طائر بر اعمال انسانى داده اند که اعمال خوب و بد انسان گوئى همچون پرنده اى از وجود او برمى خیزد لذا به آن طائر اطلاق شده است .

قرآن سپس اضافه مى کند ما روز قیامت کتابى براى او بیرون مى آوریم که آن را در برابر خود گشوده مى بیند (و نخرج له یوم القیامة کتابا یلقاه منشورا). روشن است که منظور از کتاب چیزى جز کارنامه عمل انسان نیست همان کارنامه اى که در این دنیا نیز وجود دارد و اعمال او در آن ثبت مى شود، منتها در اینجا پوشیده و مکتوم است و در آنجا گشوده و باز.

تعبیر به ((نخرج )) (بیرون مى آوریم ) و همچنین تعبیر به منشور (گشوده نیز اشاره به همین معنى است که آنچه در اینجا پنهان و سربسته است در آنجا آشکار و باز مى شود. در این هنگام به او گفته مى شود، نامه اعمالت را خودت بخوان ! (اقرأ کتابک ). ((کافى است که خودت امروز حسابگر خویش باشى ! (کفى بنفسک الیوم علیک حسیبا).

یعنى آنقدر مسائل روشن و آشکار است و شواهد و مدارک زنده که جاى گفتگو نیست و هر کس این نامه عمل را بنگرد مى تواند قضاوت و داورى کند، هر چند شخص ((مجرم )) باشد، چرا که این نامه عمل چنانکه خواهد آمد، مجموعه اى از آثار خود عمل است ، و یا نفس اعمال ، و به این ترتیب چیزى نیست که بتوان آن را حاشا کرد.

آیا اگر من صداى خودم را از نوار ضبط صوت بشنوم ، یا عکس ‍ دقیق خود را به هنگام انجام یک عمل نیک یا بد ببینم مى توانم حاشا کنم ؟ کیفیت تشکیل نامه عمل در قیامت از این هم زندهتر و دقیقتر است.

کارنامه عجیب اعمال آدمى

در بسیارى از آیات قرآن و روایات ، سخن از نامه اعمال انسانها به میان آمده است ، از مجموع این آیات و روایات استفاده مى شود که همه اعمال آدمى با تمام جزئیات در نامه اى ثبت مى شود، و روز رستاخیز اگر انسان نیکوکار باشد نامه اعمالش بدست راست او، و اگر بدکار باشد نامه اعمالش را بدست چپ او مى دهند.

در سوره حاقه مى خوانیم : ((اما آنها که نامه اعمالشان بدست راستشان داده شده با سرفرازى و افتخار مى گویند هان بیائید و نامه اعمال ما را بخوانید))! (حاقه - 19) : اما کسى که نامه اعمالش در دست چپ او است مى گوید اى کاش نامه اعمالم را به دست من نمى دادند))! (حاقه - 25).

و در سوره کهف آیه 49 مى خوانیم : نامه هاى اعمال بنى آدم گسترده مى شود، در آن هنگام مجرمان را مى بینى از آنچه در آن ثبت است بیمنا کند، و مى گویند اى واى بر ما، این چه نامه اى است که هیچ گناه صغیره و کبیره اى نیست مگر آنرا ثبت و احصا کرده است ؟! و آنچه را انجام داده اند حاضر مى یابند، و پروردگارت به احدى ظلم نمى کند.

در حدیثى در ذیل آیه مورد بحث (اقرء کتابک …) از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم : ((در آن روز انسان آنچه را انجام داده و در نامه عمل او ثبت است همه را به خاطر مى آورد، گوئى همان ساعت آنرا انجام داده است ! لذا فریاد مجرمان بلند مى شود و مى گویند: این چه نامه اى است که هیچ صغیره و کبیره اى را فروگزار نکرده است )). 

در اینجا این سؤ ال پیش مى آید که این نامه چیست ؟ و چگونه است ؟ بدون شک از جنس کتاب و دفتر و نامه هاى معمولى ، نیست ، و لذا بعضى از مفسران گفته اند این نامه عمل چیزى جز روح انسان نمى باشد که آثار همه اعمال در آن ثبت است  زیرا ما هر عملى انجام مى دهیم خواه ناخواه اثرى در روح و جان ما مى گذارد.

یا اینکه این نامه عمل ، اعضاى پیکر ما حتى پوست تن ما، و از آن بالاتر زمین و هوا و فضائى است که در آن اعمال خود را انجام مى‏دهیم ، چرا که اعمال ما گذشته از اینکه در جسم و همه ذرات پیکر ما نقش مى بندند، در هوا و زمین منعکس مى شوند.

گر چه این آثار براى ما در این دنیا محسوس و درک کردنى نیست ، اما بدون شک وجود دارد، و روزى که در آن روز دید تازه اى پیدا مى کنیم همه اینها را مى بینیم و مى‏خوانیم .

کلمه‏ى «طائر» در آیه، کنایه از عمل انسان است، زیرا اعمال انسان همچون پرنده پرواز دارد تا به صاحبش برسد و پرونده عمل هر کس، از خیر و شرّ، به گردنش آویخته مى‏شود.

امام صادق‏علیه السلام مى‏فرماید: انسان، اعمال خویش را در پرونده‏ى خود چنان واضح مى‏بیند که گویى همان ساعت آن را مرتکب شده است. فخر رازى مى‏گوید: مراد از کتاب، صفحه‏ى روح است که اعمال انسان در آن اثر مى‏گذارد و مراد از خواندن، درک و فهم آن است. در تفسیر المیزان، از کتاب، به نفس اعمال تفسیر شده است.

در روایات بسیارى توصیه شده که انسان پیش از قیامت، به حساب کار خود رسیدگى کند. «حاسبوا انفسکم قبل أن تُحاسبوا»  و اینگونه محاسبه‏ها، زمینه‏ى بیدارى انسان و نبود آن نشانه‏ى غفلت اوست. 

در حدیث آمده است: هر کس در دنیا از خود حساب بکشد، حسابش در آخرت آسان است. پس باید در همین دنیا کتاب زندگى و پرونده‏ى اعمال خود را بخوانیم تا ضعف‏ها را جبران و از بدى‏ها توبه کرده و به اعمال نیک خود بیافزاییم.

پیام آیات

در قرآن بارها به مسأله نامه‏ى عمل اشاره شده و در آیات مختلف نکاتى مطرح گردیده است، از جمله: 

1- نامه‏ى عمل براى همه است. «کلّ انسان اَلزمناه طائره...»

2- در آن نامه چیزى فروگذار نشده است. «لا یُغادر صغیرةً ولا کبیرة»

3- مجرمان از آن مى‏ترسند. «فتَرَى المجرمین مشفقین ممّافیه» 

4- خود انسان با خواندن نامه‏ى عملش، حاکم و داور است. «اِقرَء کتابک کفى بنفسک الیوم علیک حسیباً»

5- رستگاران، کتابشان به دست راست داده مى‏شود و دوزخیان به دست چپ. «اوتِىَ کتابه بیمینه... بشماله»

6- حساب و کتاب، براى همه است واستثنا ندارد. «کلّ انسان»

7- همه‏ى انسان‏ها با کارت شناسایىِ اعمال، در محشر حضور پیدا مى‏کنند. «کلّ انسان اَلزمناه طائره فى عُنقه»

8- عمل انسان، ملازم انسان است. «اَلزمناه... فى عُنُقِه»

9- سعادت و شقاوت انسان بستگى به اعمال خود او دارد، نه عوامل اتفاقى مانند شانس و اقبال. «اَلزَمناه طائره... »

10- براى خدا همه‏ى عمل‏ها روشن است، به گردن آویختن نامه‏ى اعمال، براى فهمیدن خود انسان است. «نُخرج له»

11- همه‏ى اعمال و حرکات انسان ثبت مى‏شود. گرچه ثبت اعمال در دنیا براى انسان محسوس نیست، ولى در قیامت، کارنامه‏ى عمل او گشوده و افشا خواهد شد. «کتاباً یَلقاه منشورا»

12- در قیامت، همه‏ى مردم قادر به خواندن نامه‏ى اعمال خود مى‏شوند. «اِقرَء»

13- در قیامت، وجدان‏ها بیدار مى‏شود. «نفسک»

14- قیامت، تنها دادگاهى است که مجرم علیه خودش حکم مى‏کند. «کفى بنفسک الیوم علیک حسیبا»

http://negarehnama.ir/index.php/match10

************************************************

مراد از طائر در آیه 13 از سوره اسراء چیست؟


علّت دیگری که نامه عمل را >طائر< می­گویند آن است که >خدای متعال در قیامت نامه­های اعمال را از محلّ اصلی نزد عرش _ علییّن و سجّین _ که مرکز جمع آوری آن­هاست, بر سر اهل محشر به پرواز در می­آورد و هر نامه­ای بر سر صاحبش خواهد نشست بدون آن­که اشتباهی رخ دهد, مانند ارواح که در قیامت به بدن­های خودشان بر می­گردند و مانند زنبور عسل که در شب تاریک هر یک داخل خانه­ی خود شده با آن­که خانه­هایشان همه مسدس و شبیه یکدیگر هستند و پا به فراش غیر نخواهند گذاشت.

http://www.hawzah.net/fa/Magazine/View/5659/5688/56017/




موضوع :


بسم الله الرحمن الرحیم

 

مراد از شاکله در آیه 84 از سوره اسراء چیست؟

«قل کُلّ یعمَلُ عَلی شاکِلَتِهِ؛ بگو: هر کس بر اساس شاکله و ساختار خود عمل می کند». (سوره اسراء، آیه 84)




" شاکلة" در اصل از ماده" شکل" به معنى مهار کردن حیوان است، و" شکال" به خود مهار مى‏ گویند، و از آنجا که روحیات و سجایا و عادات هر انسانى او را مقید به رویه‏ اى مى‏ کند به آن" شاکله" مى‏ گویند و کلمه" اشکال" به سؤالها و نیازها و کلیه مسائلى گفته مى‏ شود که به نوعى انسان را مقید مى‏ سازد «1».
به این ترتیب مفهوم" شاکله" هیچگونه اختصاصى به طبیعت ذاتى انسان ندارد، لذا مرحوم" طبرسى" در" مجمع البیان" دو معنى براى آن ذکر کرده است، طبیعت و خلقت و نیز طریقه و مذهب و سنت (چرا که هر یک از این امور انسان را از نظر عمل به نحوى مقید میسازد).
و از اینجا روشن مى‏ شود آنها که آیه فوق را دلیلى بر حکومت صفات ذات بر انسان گرفته‏ اند و آن را دلیلى بر جبر مى‏ پندارند، و در این راه تا آنجا پیش رفته‏ اند که به تربیت و تزکیه اعتقاد ندارند، تا چه حد در اشتباهند.
این طرز تفکر که به علل مختلف سیاسى و اجتماعى و روانى که در مباحث جبر و اختیار آورده‏ ایم بر ادبیات بسیارى از ملتها حکومت مى‏ کند و براى توجیه نارساییهاى خود به آن متوسل مى‏ شوند از خطرناکترین اعتقاداتى است که مى‏ تواند یک جامعه را به ذلت و زبونى بکشاند، و در حال عقب افتادگى، سالها یا قرنها نگاه دارد.
درست در شعر زیر که بیانگر این تفکر در مساله تعلیم و تربیت است بیندیشید:
         درختى که تلخ است اندر سرشت             گرش بر نشانى به باغ بهشت‏
         و از جوى خلدش به هنگام آب             به بیخ انگبین ریزى و شهد ناب‏
         سرانجام گوهر به کار آورد             همان میوه تلخ بار آورد!

                                         (از حکیم فردوسی ره)

 
 اگر براستى این منطق، زیر بناى مسائل تربیتى و اجتماعى قرار گیرد، بیهوده بودن هر گونه تعلیم و تربیت، اجتناب ناپذیر خواهد بود.
و به همین دلیل ما معتقدیم مسلک جبر همیشه دستاویزى براى سلطه‏ هاى استعمارى بوده تا به این وسیله از واکنشهاى شدید مردمانى که به زنجیر کشیده
شده‏ اند در امان بمانند.
جمله معروف: الجبر و التشبیه امویان و العدل و التوحید علویان:
" عقیده جبر و تشبیه خدا به موجودات از اعتقادات بنى امیه است، و عقیده عدل و توحید زیر بناى مکتب علوى است" بیانگر این واقعیت مى‏ باشد.
خلاصه، شاکله هرگز به معنى طبیعت ذاتى نیست، بلکه به هر گونه عادت و طریقه و مذهب و روشى که به انسان جهت مى‏ دهد شاکله گفته مى‏ شود بنا بر این عادات و سننى که انسان بر اثر تکرار یک عمل اختیارى کسب کرده است، و همچنین اعتقاداتى که با استدلال و یا از روى تعصب پذیرفته است، همه اینها نقش تعیین کننده دارند، و شاکله محسوب مى‏ شوند.
اصولا ملکات و روحیات انسان معمولا جنبه اختیارى دارد چرا که انسان هنگامى که عملى را تکرار کند، نخست" حالت" و سپس" عادت" و بعد تدریجا تبدیل به" ملکه" مى‏ شود، همین ملکات است که به اعمال انسان شکل مى‏ دهد و خط او را در زندگى مشخص میسازد، در حالى که پیدایش آن مستند به عوامل اختیارى بوده است.
در بعضى از روایات" شاکله" به نیت تفسیر شده است، در اصول کافى از امام صادق ع چنین نقل شده:
النیة افضل من العمل الا و ان النیة هى العمل، ثم تلا قوله عز و جل قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلى‏ شاکِلَتِهِ‏
یعنى على نیته:" نیت افضل از عمل است اصلا نیت همان عمل است سپس آیه قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلى‏ شاکِلَتِهِ را قرائت فرمود و اضافه کرد منظور از شاکله نیت است" «2».
این تفسیر، نکته جالبى در بر دارد. و آن اینکه نیت انسان که از اعتقادات او برمى‏ خیزد به عمل او شکل مى‏ دهد، و اصولا خود نیت یک نوع شاکله یعنى امر مقید کننده است، لذا گاهى نیت را به خود عمل، تفسیر فرموده و گاه آن را برتر از عمل شناخته، چرا که به هر حال" خط عمل" منشعب از" خط نیت" است.
در روایت دیگرى مى‏ خوانیم که از امام صادق علیه السلام پرسیدند آیا مى‏ توان در معابد یهود و کلیساهاى نصارى نماز خواند؟ فرمود:" در آنها نماز بخوانید" کسى مى‏ پرسد: آیا ما در آن نماز بخوانیم هر چند آنها هم در آن نماز مى‏ خوانند؟
فرمود: آرى، مگر قرآن نمى‏ خوانى آنجا که مى‏ فرماید: قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلى‏ شاکِلَتِهِ فَرَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدى‏ سَبِیلًا سپس فرمود: تو به سوى قبله‏ ات نماز بخوان و آنها را رها کن «3».


**تفسیر نمونه، ج‏12، ص: 246

 (1) مفردات راغب ماده" شکل".
 (2) نور الثقلین جلد 3 صفحه 114.
 (3) نور الثقلین ج 3 ص 114



موضوع :


 

 

 

خاطره قرآنی:امیدوار کننده ترین آیه قرآن

«قل کُلّ یعمَلُ عَلی شاکِلَتِهِ؛ بگو: هر کس بر اساس شاکله و ساختار خود عمل می کند». (سوره اسراء، آیه 84)

شبی همراه تنی چند از طلاب در خدمت یکی از علمای حوزه بودیم، این بحث مطرح شد که امیدوار کننده ترین آیه قرآن کدام است؟ هر کس به فرا خور دانش و فهم خویش آیه ای را مطرح می کرد؛ از جمله:

1. یکی از طلبه ها گفت: آیه: «وَ لَسًوفَ یعطیکَ رَبّک فَتَرضی؛ [ای پیامبر!] به زودی پروردگارت چندان عطایت دهد که خشنود گردی».(سوره ضحی، آیه 5)

گفته شد: روشن است که پیامبر اکرم چیزی جز بخشوده شدن مردم و به بهشت رفتن آنان را نمی خواهد. پس این آیه امیدوار کننده ترین آیه است.

آن عالم قبول نکرد.

2. دیگری گفت: آیه: «اِنّ اللّهَ لا یغفِر أن یشرکَ بِهِ ویغفِر ما دُون ذلک لِمَن یشاء؛ بی گمان خدا این را که به وی شرک ورزیده شود نمی بخشد و فروتر از آن را برای هر که بخواهد می بخشد».(سوره نساء، آیه 48 و 116) به ویژه که این آیه در سوره نساء دو بار ذکر شده است؛ ولی ایشان قبول نکرد.

3. آن دیگری گفت: آیه «قل یا عِبادی الّذینَ أسرَفُوا علی أنفسِهم لا تَقنَطُوا مِن رحمة اللّه إنّ اللّه َیغفرُ الذّنوبَ جَمِیعاً إنّه هُوَ الغَفُورُ الرّحِیم؛ بگو: ای بندگان من! ـ که بر خویشتن زیاده روی کرده اید ـ از رحمت خدا نومید نشوید. همانا خدا همه گناهان را می بخشد، او آمرزنده مهربان است.» (سوره زمر، آیه 53) و گفتند از این امیدوار کننده تر کجا پیدا می شود، خود خدا با صراحت اعلام کرده، گناهان افراد را می بخشد، ولی باز آن عالِم فرزانه قبول نکرد.

باز آیات دیگری که رحمت و توبه پذیری خداوند در آنها مطرح شده بود، تلاوت شد و هرکس آنچه به ذهنش می رسید بیان کرد.

بالاخره همه خسته و وا مانده شدند و از ایشان خواستند تا امیدوار کننده ترین آیه را برایشان تلاوت کند و او فراز «قل کُلّ یعمَلُ عَلی شاکِلَتِهِ؛ بگو: هر کس بر اساس شاکله و ساختار خود عمل می کند». (سوره اسراء، آیه 84) را قرائت فرمود.

همه جمع حاضر مات و مبهوت مانده بودیم که این فراز چه ربطی به امیدوار کردن دارد، ایشان ضرب المثلِ معروف «از کوزه همان برون تراود که در اوست» را مطرح ساخت، لکن چیزی از بهت زدگی طلاّب کم نشد. بالاخره ایشان توضیح داد که وقتی «هر کسی بر شاکله خود عمل می کند.» یکی از این کسان نیز خود خداوند است و او نیز بر شاکله خویش عمل می کند که شاکله اش جز «رحمت» چیز دیگری نیست. از ذات سرتاسر رحمت، از ذاتی که ذاتاً رحمان و رحیم است، جز رحمت صادر نمی شود.

او ذاتی است که در سرتاسر قرآن و در اوایل سوره ها خود را با «رحمان» و «رحیم» بودن ستوده است و در سوره حمد دو بار این صفات را برای خود به کار برده است و در سوره اسراء، آیه 110 فرمود: «قل اُدعُوا اللّه أو ادعُوا الرّحمنَ أیاً ما تَدعُوا فَلَهُ الأسماء الحُسنی؛ بگو: خدا را بخوانید یا «رحمان» را بخوانید هر یک را بخوانید برای او نیکو ترین نامهاست».(سوره اسراء، آیه 84)

حدود شصت مورد صفت «رحمان» و حدود صد مورد صفت «رحیم» را برای خود به کار برده تا همگان بفهمند که او ذاتی سراسر رحمت است و از ذات سراسر رحمت جز رحمت تراوش نکند و او خلاف مقتضای ذات خویش عمل نمی کند؛ بلکه بر شاکله و ساختار ذاتی خود عمل می کند. در نتیجه، عذاب جهنم سوزان را تنها برای لجبازان، معاندان و بد طینتان قرار داده است، آن هم در صورتی که هیچگاه توبه نکنند و هیچگاه پشیمان نشوند و الاّ با توبه، تمامی گناهان بخشیده می شود و حتی بدون توبه نیز امید بخشایش تمامی گناهان، غیر از شرک، وجود دارد.

خاطره قرآنی:امیدوار کننده ترین آیه

نویسنده : احمد عابدینی ، صفحه 37.

 

 


http://www.hawzah.net/fa/Magazine/View/5248/5284/48884/

 


موضوع :





سوره حجر آیه 30
‏متن آیه : ‏
‏ فَسَجَدَ الْمَلآئِکَةُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ ‏

‏ترجمه : ‏
‏فرشتگان همه جملگی سجده کردند .‏

سوره حجر آیه 31
‏متن آیه : ‏
‏ إِلاَّ إِبْلِیسَ أَبَى أَن یَکُونَ مَعَ السَّاجِدِینَ ‏

‏ترجمه : ‏
‏مگر ابلیس که خودداری کرد ( و خویشتن را بزرگتر از آن دید ) که از زمره سجده‌کنندگان باشد .‏

سوره حجر آیه 32
‏متن آیه : ‏
‏ قَالَ یَا إِبْلِیسُ مَا لَکَ أَلاَّ تَکُونَ مَعَ السَّاجِدِینَ ‏

‏ترجمه : ‏
‏( خداوند بدو ) گفت : ای ابلیس ! تو را چه شده است که همراه سجده‌کنندگان سجده  نشدی؟‏

سوره حجر آیه 33
‏متن آیه : ‏
‏ قَالَ لَمْ أَکُن لِّأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ ‏

‏ترجمه : ‏
‏گفت : شایسته من نیست که برای انسانی سجده برم که او را از گِل خشکیده حاصل از گِل تیره گندیده‌ای آفریده‌ای .‏

کلمه شیْطان از ماده "شطن" گرفته شده، و "شاطن" به معناى "خبیث و پست" آمده است، و شیطان به موجود رانده شده، سرکش و متمرد اطلاق مى شود و به معنى روح شریر و دور از حق ، نیز آمده است.



"شیطان" اسم عام (اسم جنس) است ، در حالى که "ابلیس" اسم خاص (عَلَم) مى باشد، و به عبارت دیگر شیطان به هر موجود موذى و منحرف کننده و طاغى و سرکش ، خواه انسانى یا غیر انسانى مى گویند، ونام ابلیس در باورهای اسلامی شیطان,به معنای کسی که ادم را فریب داده است.

شیطان به موجود موذى و مضر گفته مى شود، موجودى که از راه راست بر کنار بوده و در صدد آزار دیگران است ، موجودى که سعى مى کند ایجاد دودستگى نماید، و اختلاف و فساد به راه اندازد، و اینکه به ابلیس هم شیطان اطلاق شده بخاطر فساد و شرارتى است که در او وجود دارد.

شیطان معانى مختلفى دارد، که یکى از مصداقهاى روشن آن ابلیس و مصداق دیگر آن انسان‌هاى مفسد و منحرف کننده است.

در آموزه های قرآنی به دو دشمن درون و بیرون اشاره شده است. گزارش های قرآنی درباره دشمن بیرون به آن اندازه است که حساسیت ما را برانگیزاند.

این دشمن که قرآن از آن به دشمن آشکار یاد می کند، هرگز به طور مستقیم در ما تصرف نمی کند ولی با روش ها و ابزارهایی که در دست دارد به درون نفوذ کرده و با استفاده از ابزارها و ظرفیت های موجود نفس آدمی را به یار و یاور خویش تبدیل می کند و دشمن درون را با خود همراه می سازد. این گونه است که اعدی عدوک (دشمن ترین دشمنان انسان) که نفس و در درون انسان است. هماهنگ و همراه با دشمن بیرون، انسان را به بردگی کشیده و از راه راست و حق و حقیقت دور می سازد و همه ظرفیت ها و توانمندی های موجود در انسان را که می بایست در راستای تکامل و کمال یابی به کار گرفته شود در خدمت خویش می گیرد و آدمی را به نابودی می کشاند.
قرآن نام این دشمن بیرونی را که از نوع جن و جان و آفریده ای از آتش خالص و ناب است، ابلیس و به تعبیری شیطان نام نهاده است. ابلیس که در زبان عبری آن را عزازئیل می نامند به معنای رانده شده از خداست. ابلیس نام خاصی برای یک فرد از نوع جن است که در میان فرشتگان می زیست و همراه فرشتگان آسمانی مامور به سجده به انسان شد. این موجود کیست و چه دشمنی با انسان دارد و چرا از آغاز آفرینش انسان با وی مخالفت کرده و چرا می کوشد تا او را گمراه و بدبخت سازد؟ از چه روش هایی برای دست یابی به مقصد و مقصود خویش بهره می برد و چرا به دشمن آشکار نامیده شده؟ این نوشتار می کوشد تا به طور گذرا نگاهی به این موضوع بر پایه آموزه های قرآنی داشته باشد. با هم این مطلب را می خوانیم.

کیستی ابلیس


ابلیس در تحلیل و گزارش های قرآنی شیطان بزرگ از جنیان (کهف آیه 50) و آفریده شده از آتش (ص آیه 76) است که عامل اخراج آدم(ع) و حوا از بهشت گردید. (بقره آیه 36)
این نام برگفته از واژه بلس است. ابلاس در زبان عربی به معنای یاس و نومیدی است و ابلیس را از آن رو به این نام یاد کرده اند که از رحمت الهی مایوس شد. (صحاح اللغه و مقاییس اللغه)
ابلیس در میان فرشتگان می زیست و از سوی خداوند مامور به سجده بر آدم(ع) شد. (بقره آیه 34) وی به جهت خود برتر بینی از سجده به آدم سرباز زد. (ص آیه 71 تا 76) ابلیس آن گاه در بهشت به سراغ آدم رفت و با عنوان خیرخواهی کوشید تا او را بفریبد. (اعراف آیه 20 و 22) وی با وسوسه آدم(ع) در بهشت (همان) و شبهه افکنی در ذهن او (همان) عامل لغزش و عصیان آدم از خدا (اعراف آیات 20 تا 27) شد به گونه ای که آدم(ع) با عصیان و لغزش و خوردن از درخت ممنوع به تطمیع ابلیس که به سلطنت جاویدان یا فرشتگی دست می یابی، گرفتار دو مشکل شد: نخست این که با خوردن از درخت ممنوع برهنه و لخت شد و بدن زمینی اش آشکار گشت و شرمگاه و دیگر اعضای او نمایان شد به گونه ای که نیاز به پوششی غیراز پوشش طبیعی پیدا کرد که در بهشت از آن برخوردار بود و عیب ها و تن خاکی اش با نقص ها و کمبودهای نهانش هویدا شد (همان و نیز طه آیه 120 و 121) دیگر آنکه از بهشت رانده شد.

ابلیس نماد تکبر


ابلیس در قرآن نماد تکبر و استکبار و عصیان و نیز دشمن آشکار انسان است که می کوشد به هر شکل و روشی انسان را به بند کشیده و گمراه و بدبخت سازد. (اسراء آیات 61 و 62 و ص آیه 82) قرآن ریشه این دشمنی را خودبرتربینی برمی شمارد که موجب شد اطاعت انسان را به عنوان خلیفه خداوند نپذیرد و با عصیان خویش به جنگ با انسان و خدا برود.
این دشمن در تحلیل و گزارش های قرآنی از چنان اهمیت و جایگاهی برخوردار است که بی شناخت خصوصیات و رفتارهای او نمی توان از دست اذیت و آزارهایش در امان ماند. ویژگی مهم ابلیس پنهان بودن وی از چشم انسان است. وجود جنی او که ریشه در آتش دارد این امکان را برایش فراهم کرده است تا انسان را ببیند در حالی که دیده نشود. (اعراف آیه 27) از این روست که قرآن به اشکال مختلف و در آیات متعددی به این دشمن پرداخته و شیوه ها و روش های او را تحلیل و تبیین نموده تا انسان با بهره گیری از آموزش ها و توانایی هایی که در ذاتش سرشته و امانت نهاده شده است خود را از شر و آسیب های او در امان نگه دارد.
خداوند در آیه 50 سوره کهف به انسان هشدار می دهد که نسبت به دشمنی ابلیس هوشیار باشد. با آن که از نظر قرآن این دشمنی ابلیس آشکار است (یس آیه 60) ولی به نظر می رسد مردم کم تری به این دشمن توجه دارند.

ابلیس پنهان، دشمن آشکار


تعبیر قرآن به عدو مبین یعنی دشمن آشکار با توجه به این که ابلیس موجودی ناپیدا برای آدمی است و انسان نمی تواند وی را ببیند، شاید به این علت باشد که ابلیس به هیچ وجه حاضر به دست برداشتن از دشمنی خویش با انسان نیست و آشکارا اعلام داشته که با آدم (ع) و فرزندان وی دشمن است و تا آنان را به گمراهی و بدبختی نکشاند دست بر نمی دارد. (اعراف آیه 27)
ابلیس برای رسیدن به این مقصد از خداوند مهلت می گیرد که تا قیامت این فرصت را داشته باشد مردمان را گمراه کند (اعراف آیات11 تا 15) ولی خداوند به وی مهلت می دهد تا زمانی معین این امکان را داشته باشد که به گمراهی مردمان مشغول باشد. (حجر آیات 32 تا 38 و ص 79 تا 81)
به نظر می رسد این وقت معین دارای دو مفهوم باشد نخست آنکه شاید مراد از وقت معلوم این باشد که وی بتواند تا زمان مرگ آدمی درروی زمین او را گمراه کند ولی اجازه نداشته باشد پس از مرگ و در عالم برزخ و عالم مثال به انسان دسترسی داشته باشد. گمانه دوم این است که به وی اجازه داده شده است تا زمانی که حکومت مهدوی(ع) برپا نشده به این کار خویش ادامه دهد ولی پس از آن قادر نباشد به گمراهی مردم اقدام کند.
قرآن ضمن گزارش کامل از علت دشمنی ابلیس نسبت به آدم(ع) به این نکته اشاره می کند که این دشمنی، خاص فردی نیست بلکه عموم بشریت را شامل می شود و در حقیقت ابلیس سوگند خورده است تا همه بشر را گمراه و بدبخت سازد و از اطاعت و پیروی خدا باز دارد. (نساء آیه 117 تا 119 و اعراف آیه 11 تا 17 اسراء آیه 61 و 62 و ص آیه 74 و 82 و سبا آیه 20 و 21)
البته گروه بسیار اندکی را از این مسئله جدا می سازد که اینان همان بندگان صالح در تعبیر ابلیس است. (حجر آیه 39 و 40)
به نظر می رسد که این گروهی که استثنا شده اند کسانی هستند که ابلیس خود می دانست که راهی برای گمراهی آنان ندارد. (همان)
قرآن از دوستی انسان با ابلیس که دشمن آشکار انسانی است پرهیز می دهد (کهف آیه 50) و بیان می کند که ابلیس می کوشد هم چنان که خود از امر پروردگارش سرپیچید و راه فسق و فجور را در پیش گرفت مردم را به فسق و عصیان بکشاند و مردمان را جزو ستمگران و ظالمین قرار دهد.
(همان)

دیدگاه ابلیس نسبت به انسان


ابلیس موجودی مختار همانند دیگر جنیان است و می تواند بر پایه اراده خویش اطاعت و یا عصیان پیشه گیرد. (بقره آیه 34) وی می تواند انسان ها را با وسوسه و اغواگری از راه بدر کند و گمراه نماید. (اعراف آیه 16 و 17 و نیز حجر آیه 39 و 40)
به نظر ابلیس جنس انسان از ماده بی ارزشی آفریده شده (لجن و گل بدبو) بنابراین قابلیت آن را ندارد که مورد اطاعت و سجده قرار گیرد. (حجر آیه 32 و 33 و اسراء آیه 61) این موجود دارای فرزند است و خود و فرزندانش به کینه رانده شدن از درگاه خدا می کوشند تا فرزندان آدمی را گمراه و بدبخت سازند. او موجودی عصیان گر (بقره آیه 34) و ملعون و رانده شده از درگاه خداوندی است. (ص آیه 75 تا 78) و ریشه اخراج وی از جایگاه رفیع در میان فرشتگان استکبار او بوده است. (ص آیه 75 و 77)
به نظر شیطان آدم قابل تکریم و احترام و اطاعت نیست (اسراء آیه 62) و به کینه ای که از وی در دل دارد می کوشد او و فرزندانش را گمراه کند. از این رو با توجه به توانایی هایی که در اغواگری و فریب و وسوسه دارد آدمی را به دام می اندازد و می کوشد تا بر پایه آن، بدبختی و شقاوت ابدی را نصیب انسان کند. وی برای دست یابی به این هدف از روش هایی بهره می برد که در این جا به برخی از آن ها با توجه به آیات قرآنی اشاره می شود.

روش های اغواگری ابلیس


ابلیس برای دست یابی به هدف خود که سوگند خورده و به آن پای بند است از شیوه های متفاوتی استفاده می کند تا انسان، منحرف و گمراه شود. (اعراف آیه 11 تا 17) از جمله این روش ها می توان به آهنگ باطل اشاره کرد. وی با ایجاد صوت خاصی می کوشد تا آدمی را از حق و حقیقت دور سازد. شیخ طبرسی در مجمع البیان ذیل همین آیه منظور از گمراه کردن با صوت و صدا را آهنگ های باطلی دانسته است که مصداق آن غنا و صداهایی است که آدمی را به گمراهی و گناه می خواند.
به نظر می رسد که صوت، اختصاص به آهنگ های باطل و نوازندگی نداشته باشد بلکه گاه در گوش جان آدمی زمزمه می کند که ما امروزه از آن به بیماری اسکیزوفرنی و یا شیزوفرنی یاد می کنیم.
بسیاری از افراد روان پریش بر این باورند که شخصی در گوش آنان زمزمه می کند و آنان را به گناه و یا کفر دعوت می کند و یا می خواهد پدر و مادر و یا خواهر خود را بکشند و یا به دیگری آسیب برسانند و یا این که دیگری می کوشد تا به وی آسیب برساند. به نظر می رسد که ابلیس این توانایی را داراست تا در گوش برخی زمزمه شیطانی بخواند و آنان را با صوت خویش گمراه و بدبخت سازد.
شیطان برای رسیدن به مقصود خویش از سواره نظام و پیاده نظام گسترده ای برای اغوای انسان استفاده می کند (اسراء آیه 61 و 64) این سواره نظام و پیاده نظام با شیوه های مختلف به جنگ انسان می آیند و از هر ابزاری برای تسلط بر بشر بهره می برند. بنابراین انسان می بایست بسیار هوشیار و آگاه باشد تا از شر و بدی دشمنانی این گونه قدرتمند و فراوان در امان بماند.
از روش های نفوذ و تسلط شیطان بر آدمی بهره گیری از سوگندهای دروغین است. قرآن گزارش می کند که ابلیس چگونه با بهره گیری از این شیوه توانست بر آدم چیره شود و مهار کنش و واکنش های وی را در اختیار گیرد و او را وادار سازد به دست خود عصیان کند و از میوه ممنوع بخورد و از بهشت رانده شود. (اعراف آیه 20 تا 22)
ایجاد آرزوهای موهوم و دروغین و وعده های نادرست در انسان از روش هایی است که ابلیس برای دست یابی به اهداف خود از آن بهره می برد. در داستان حضرت آدم(ع) دیده شد که چگونه وی را به وعده جاویدانگی و سلطنت پایدار و یا فرشته شدن و در امان ماندن از آسیب های احتمالی و مشکلات آن، گمراه کرد و او را وادار کرد از میوه ممنوع بخورد و از بهشت و نعمت های آن محروم گردد و اگر پذیرش توبه و هبوط وی به زمین نبود به عنوان شقی ابدی گرفتار دوزخ و خشم الهی می شد. (نساء آیه 117 تا 119)
وعده های فریبنده شیطان از مواردی است که خداوند در آیات 61 و 64 سوره اسراء به آن اشاره می کند و توضیح می دهد که چگونه او از این روش برای دست یابی به اهداف خود بهره می برد.
تزیین اعمال ناپسند نزد مردم و نشان دادن کارهای نادرست و ناروا به عنوان اعمال درست و پسندیده از روش هائی است که ابلیس برای گمراهی مردم و عصیان خداوند به کار می گیرد. قرآن در آیه 32 تا 39 سوره حجر به این مسئله اشاره و بیان می کند که چگونه ابلیس توانست از این راه آدم را بفریبد و گمراه سازد.

وسوسه گری، مهمترین روش شیطان


وسوسه گری مهم ترین و اساسی ترین شیوه ای است که ابلیس برای فریب و گمراهی مردم از آن بهره می برد که در داستان آدم(ع) به خوبی روشن شده است. انسان به طور کلی در برابر وسوسه ها عاجز و ناتوان است و واکنش خوبی نسبت به آن انجام نمی دهد تا از آن برهد. از این رو بهتر است که در برابر هر وسوسه این را توجه داشته باشد که آیا مطابق آموزه های الهی است یا مخالف آن می باشد. دام ابلیس وسوسه گری است که در آیات چندی به آن اشاره شده است. (اعراف آیه 20 و طه آیه 120)
مکر و فریب از راه های دیگر ابلیس است که در آیه 20 تا 22 اعراف به آن اشاره شده است و امری است که همگان با آن آشنا و خطر آن را می شناسند.
ابلیس برای دست یابی به اهداف خود از هر روش و شیوه ای استفاده می کند و چیزی را فرو نمی گذارد، از این رو سوگند خورده است که در راه دشمنی با آدم و فرزندانش از همه روش ها استفاده خواهد کرد. از این رو در اموال و دارایی و حتی فرزندان آدم شریک می شود تا بوسیله عزیزترین و گرامی ترین وجود بشری انسان را گمراه کند.
(اسراء آیه 61 و 64)
از دیگر راه های او ایجاد بی اعتقادی به آخرت در انسان است که زمینه ساز سلطه ابلیس است.
(سبا آیه 20 و 21)
البته این سلطه چنان که گفته شد منحصر در پیروان گمراه ابلیس است (حجر آیه 32 و 42) و از این که بتواند بر همگان بخصوص بندگان خاص سلطه یابد عاجز است. این بندگان خاص همان کسانی هستند که قرآن از آنان به بندگان صالح خدا و در تفاسیر عرفانی به انسان کامل یاد می شود.
این ها نمونه هایی از روش هایی است که قرآن به عنوان شیوه های ابلیس برای گمراهی مردم بیان می کند. این روش ها به گونه ای است که بیشتر مردم از طریق آن در دام ابلیس گرفتار و بدبخت و شقی می شوند.
ذکر این نکته هم خالی از لطف نیست که قرآن برای رهایی سلطه و یا مصونیت یابی از سلطه ابلیس، به عوامل چندی اشاره می کند که انسان می تواند با به بکارگیری آن خود را نجات دهد. از جمله عواملی که قرآن بیان می کند می توان به ایمان (سباء آیه 20 و 21) و بندگی در برابر خداوند (حجر آیه 32 و 42) اشاره کرد.


http://darquran.rasekhoonblog.com/show/126720/ 



موضوع :


 

 تفسیر آیه 20  تا  30  از سوره  یس

 

تفسیر نمونه جلد 18 صفحه 346

آیه 20 - 30
آیه و ترجمه
وَ جَاءَ مِنْ أَقْصا الْمَدِینَةِ رَجُلٌ یَسعَى قَالَ یَقَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسلِینَ(20)
اتَّبِعُوا مَن لا یَسئَلُکمْ أَجْراً وَ هُم مُّهْتَدُونَ(21)
وَ مَا لىَ لا أَعْبُدُ الَّذِى فَطرَنى وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ(22)
ءَ أَتخِذُ مِن دُونِهِ ءَالِهَةً إِن یُرِدْنِ الرَّحْمَنُ بِضرٍّ لا تُغْنِ عَنى شفَعَتُهُمْ شیْئاً وَ لا یُنقِذُونِ(23)
إِنى إِذاً لَّفِى ضلَلٍ مُّبِینٍ(24)
إِنى ءَامَنت بِرَبِّکُمْ فَاسمَعُونِ(25)
قِیلَ ادْخُلِ الجَْنَّةَ قَالَ یَلَیْت قَوْمِى یَعْلَمُونَ(26)
بِمَا غَفَرَ لى رَبى وَ جَعَلَنى مِنَ الْمُکْرَمِینَ(27)
وَ مَا أَنزَلْنَا عَلى قَوْمِهِ مِن بَعْدِهِ مِن جُندٍ مِّنَ السمَاءِ وَ مَا کُنَّا مُنزِلِینَ(28)
إِن کانَت إِلا صیْحَةً وَحِدَةً فَإِذَا هُمْ خَمِدُونَ(29)
یَحَسرَةً عَلى الْعِبَادِ مَا یَأْتِیهِم مِّن رَّسولٍ إِلا کانُوا بِهِ یَستهْزِءُونَ(30)

تفسیر نمونه جلد 18 صفحه 347

  ترجمه :


20 - مردى (با ایمان ) از نقطه دور دست شهر با شتاب فرا رسید، گفت : اى قوم من ! از فرستادگان خدا پیروى کنید.
21 - از کسانى پیروى کنید که از شما اجرى نمى خواهند و خود هدایت یافته اند.
22 - من چرا کسى را پرستش نکنم که مرا آفریده است ؟ و همگى به سوى او بازگشت مى کنید.
23 - آیا غیر از او معبودانى را انتخاب کنم که اگر خداوند رحمان بخواهد زیانى به من برساند شفاعت آنها کمترین فایده اى براى من ندارد و مرا (از مجازات او) نجات نخواهند داد.
24 - اگر چنین کنم من در گمراهى آشکارى خواهم بود.
25 - (به همین دلیل ) من به پروردگارتان ایمان آوردم ، به سخنان من گوش فرا دهید.
26 - (سرانجام او را شهید کردند و) به او گفته شد وارد بهشت شو گفت ایکاش قوم من مى دانستند.
27 - که پروردگارم مرا آمرزیده و از گرامى داشتگان قرار داده است .
28 - ما بعد از او بر قوم او هیچ لشکرى از آسمان نفرستادیم و هرگز سنت ما بر این نبود.
29 - فقط یک صیحه آسمانى بود! ناگهان همگى خاموش شدند!!
30 - افسوس بر این بندگان که هیچ پیامبرى براى هدایت آنها نیامد مگر اینکه او را استهزاء مى کردند.
تفسیر نمونه جلد 18 صفحه 348

  تفسیر:


مجاهدى جان بر کف !
در آیات مورد بحث بخش دیگرى از مبارزات رسولانى که در این داستان به آنها اشاره شده ، آمده است ، و آن مربوط به حمایت حساب شده و شجاعانه مؤ منان اندک از آنها است که در برابر اکثریت کافر و مشرک و لجوج ایستادند و تا سر حد جان از پیامبران الهى دفاع کردند.
نخست مى فرماید: ((مردى (با ایمان ) از نقطه دور دست شهر با سرعت و شتاب به سراغ گروه کافران آمد و گفت : اى قوم من ! از فرستادگان خدا پیروى کنید)) (و جاء من اقصى المدینة رجل یسعى قال یا قوم اتبعوا المرسلین ).
این مرد که غالب مفسران نامش را ((حبیب نجار)) ذکر کرده اند از کسانى بود که در برخوردهاى نخستین با رسولان پروردگار به حقانیت دعوت آنها و عمق تعلیماتشان پى برد، و مومنى ثابت قدم و مصمم از کار در آمد، هنگامى که به او خبر رسید که در قلب شهر مردم بر این پیامبران الهى شوریده اند، و شاید قصد شهید کردن آنها را دارند، سکوت را مجاز ندانست ، و چنانکه از کلمه ((یسعى )) بر مى آید با سرعت و شتاب خود را به مرکز شهر رسانید و آنچه در توان داشت در دفاع از حق فروگذار نکرد.
تعبیر به ((رجل )) به صورت ناشناخته ، شاید اشاره به این نکته است که او یک فرد عادى بود، قدرت و شوکتى نداشت ، و در مسیر خود تک و تنها بود، در عین حال نور و حرارت ایمان آنچنان او را روشن و گرم ساخته بود که بى اعتنا به پیامدهاى این دفاع سرسختانه از مبارزان راه توحید، وارد معرکه شد، تا مؤ منان عصر پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) در آغاز اسلام که عده قلیلى بیش نبودند سرمشق بگیرند و بدانند حتى یک نفر مؤ من تنها نیز داراى مسئولیت است و سکوت براى او جائز نیست .
تفسیر نمونه جلد 18 صفحه 349

تعبیر به ((اقصى المدینة )) نشان میدهد که دعوت این رسولان به نقاط دور دست شهر نیز کشیده شد، و دلهاى آماده را تحت تاثیر خود قرار داده بود، گذشته از این نقاط دور دست شهر همیشه مرکز مستضعفانى است که آمادگى بیشتر براى پذیرش حق دارند، به عکس ، در قلب شهرها مردم مرفهى زندگى میکنند که جذب آنها به سوى حق به سادگى ممکن نیست .
تعبیر به ((یا قوم )) (اى قوم من ) بیانگر دلسوزى این مرد نسبت به اهل شهر و مردم آن دیار است ، و دعوت به پیروى از رسولان دعوتى است خالصانه که هیچ نفعى براى شخص او در آن مطرح نیست .
اکنون ببینیم این مؤ من مجاهد به چه منطق و دلیلى براى جلب توجه همشهریانش متوسل گشت ؟
نخست از این در وارد شد که : از کسانى پیروى کنید که از شما اجر و مزدى در برابر دعوت خود نمیخواهند (اتبعوا من لا یسالکم اجرا).
این خود نخستین نشانه صدق آنها است که هیچ منفعت مادى در دعوتشان ندارند، نه از شما مالى مى خواهند، و نه جاه و مقام ، و نه حتى تشکر و سپاسگزارى و نه هیچ اجر و پاداش دیگر.
این همان چیزى است که بارها در آیات قرآن در مورد انبیاى بزرگ به عنوان نشانهاى از اخلاص و بى نظرى و صفاى قلب پیامبران روى آن تکیه شده ، تنها در سوره شعرا پنج بار این جمله (و ما اسئلکم علیه من اجر) تکرار گردیده است .
سپس مى افزاید: بعلاوه این رسولان چنانکه از محتواى دعوت و سخنانشان بر مى آید افرادى هدایت یافته اند (و هم مهتدون ).

تفسیر نمونه جلد 18 صفحه 350

اشاره به اینکه عدم تسلیم در برابر دعوت کسى یا به خاطر این است که دعوتش حق نیست و به بیراهه و گمراهى مى کشاند، و یا اینکه حق است اما مطرح کنندگان منافع خاصى در سایه آن کسب میکنند که این خود مایه بدبینى به چنان دعوتى است ، اما هنگامى که نه آن باشد و نه این ، دیگر چه جاى تامل و تردید؟!
سپس به دلیل دیگرى مى پردازد و به سراغ اصل توحید که عمده ترین نکته دعوت این رسولان بوده است مى رود و مى گوید: ((من چرا کسى را پرستش نکنم که مرا آفریده است ))؟ (و مالى لا اعبد الذى فطرنى ).
کسى شایسته پرستش است که خالق و مالک و بخشنده مواهب باشد نه این بتها که هیچ کارى از آنان ساخته نیست ، فطرت سلیم مى گوید باید خالق را پرستید، نه این مخلوقات بى ارزش را!
تکیه روى ((فطرنى )) (مرا آفریده ) ممکن است اشاره به این نکته نیز باشد که من وقتى به فطرت اصلى و سرشت حقیقى خود باز مى گردم به خوبى مى بینم که از درونم فریادى رسا و گویا بلند است که مرا دعوت به پرستش خالقم میکند، دعوتى که هماهنگ با عقل و خرد است ، من چگونه این دعوت مضاعف فطرت و خرد را نادیده بگیرم ؟
جالب اینکه نمى گوید: ((ما لکم لا تعبدون الذى فطرکم )) چرا خدائى را پرستش نمى کنید که شما را آفریده است بلکه مى گوید: ((من چرا چنین نکنم )) یعنى در حقیقت از خود شروع میکند تا مؤ ثرتر واقع شود.

تفسیر نمونه جلد 18 صفحه 351

و به دنبال آن هشدار میدهد که مراقب باشید همه شما سرانجام تنها به سوى او باز میگردید (و الیه ترجعون ).
یعنى نه تنها سر و کار شما در زندگى این جهان با او است که در جهان دیگر نیز تمام سرنوشت شما در دست قدرت او مى باشد، آرى به سراغ کسى بروید که در هر دو جهان سرنوشت شما را به دست گرفته .
و در سومین استدلال خود به وضع بتها پرداخته ، و اثبات عبودیت را براى خداوند با نفى عبودیت از بتها تکمیل میکند، مى گوید: آیا غیر از خداوند معبودانى را انتخاب کنم که اگر خداوند رحمن بخواهد زیانى به من برساند شفاعت آنها کمترین فایده اى براى من نخواهد داشت ، و مرا از مجازات او هرگز نجات نخواهند داد (اءاءتخذ من دونه الهة ان یردن الرحمن بضر لا تغن عنى شفاعتهم شیئا و لا ینقذون ).
باز در اینجا از خودش سخن مى گوید تا جنبه تحکم و آمریت نداشته باشد، و دیگران حساب کار خود را برسند.
او در حقیقت انگشت روى بهانه اصلى بت پرستان میگذارد که مى گفتند: ما اینها را به خاطر این پرستش مى کنیم که شفیعان ما در درگاه خدا باشند مى گوید: چه شفاعتى ؟ و چه کمک و نجاتى ؟ آنها خود نیازمند به کمک و حمایت شما هستند، در تنگناى حوادث چه کارى از آنها براى شما ساخته است ؟!
تعبیر به ((الرحمن )) در اینجا علاوه بر اینکه اشاره به گستردگى رحمت خداوند و بازگشت همه نعمتها و مواهب به سوى او است ، و این خود دلیلى بر توحید عبادت مى باشد، بیانگر این نکته است که خداوند رحمن ضرر و زیانى براى کسى نمى خواهد، مگر اینکه خلافکارى انسان به منتها درجه خود برسد که او را از محیط گسترده الهى دور و در وادى غضبش گرفتار سازد.

تفسیر نمونه جلد 18 صفحه 352

سپس این مؤ من مجاهد براى تاکید و توضیح بیشتر افزود: هر گاه من چنین بتهائى را پرستش کنم و آنها را شریک پروردگار قرار دهم در گمراهى آشکار خواهم بود (انى اذا لفى ضلال مبین ).
کدام گمراهى از این آشکارتر که انسان عاقل و با شعور در برابر این موجودات بى شعور زانو زند و آنها را در کنار خالق زمین و آسمان قرار دهد.
این مؤ من تلاشگر و مبارز پس از این استدلالات و تبلیغات موثر و گیرا با صداى رسا در حضور جمع اعلام کرد: ((همه بدانید من به پروردگار شما ایمان آورده ام ، و دعوت این رسولان را پذیرا شده ام )) (انى آمنت بربکم ).
((بنا بر این سخنان مرا بشنوید)) و بدانید من به دعوت این رسولان مؤ منم و گفتار مرا به کار بندید که به سود شماست (فاسمعون ).
در اینکه مخاطب در این جمله ، و همچنین جمله ((انى آمنت بربکم )) کیست ؟
ظاهر آیات قبل نشان میدهد که همان گروه مشرکان و بتپرستانى هستند که در آن دیار بودند، تعبیر به ربکم (پروردگار شما) نیز منافاتى با این معنى ندارد، چرا که این تعبیر در آیات زیادى از قرآن مجید در برابر کفار و به هنگام بیان استدلالات توحیدى آمده است .
و نیز جمله ((فاسمعون )) (به سخنان من گوش فرا دهید) مخالفتى با آنچه گفته شد ندارد چرا که این جمله را براى دعوت آنها به پیروى از گفتار خویش ذکر کرده ، همانگونه که در داستان مؤ من آل فرعون آمده (آنجا که خطاب به فرعونیان مى گوید: یا قوم اتبعون اهدکم سبیل الرشاد: اى قوم من از من پیروى کنید تا شما را به راه راست هدایت کنم (غافر - 38).

تفسیر نمونه جلد 18 صفحه 353

و از اینجا روشن مى شود اینکه بعضى از مفسران گفته اند مخاطب در این جمله همان رسولانى هستند که از سوى خدا براى دعوت این قوم آمده بودند و تعبیر به ربکم و جمله ((فاسمعون )) را قرینه بر آن گرفته اند هیچگونه دلیلى براى آن در دست نیست .
اما ببینیم عکس العمل این قوم لجوج در برابر این مومن پاکباز چه بود؟ قرآن سخنى از آن به میان نمى آورد، ولى از لحن آیات بعد استفاده مى شود که آنها بر او شوریدند و شهیدش کردند.
آرى سخنان پر شور و هیجانانگیز او که با استدلالاتى قوى و نیرومند و نکاتى جالب و دلنشین همراه بود در آن قلبهاى سیاه و سرهاى پر از مکر و غرور نه تنها اثر مثبتى نگذاشت بلکه چنان آتش کینه و عداوت را در دلهاى آنان برافروخت که از جا برخاستند و با نهایت قساوت و بى رحمى به جان این مرد مؤ من شجاع افتادند، به روایتى او را سنگباران کردند و پیکرش را چنان آماج سنگها ساختند که بر زمین افتاد و جان به جان آفرین تسلیم کرد، در حالى که پیوسته این سخن را بر لب داشت که خداوندا این قوم مرا هدایت کن که آنها نمى دانند.
و به روایت دیگرى او را زیر پاها چنان لگدمال کردند که روحش به آسمان پرواز کرد.
اما قرآن این حقیقت را با جمله جالب و سربسته اى بیان کرده ، مى گوید: به او گفته شد وارد بهشت شو (قیل ادخل الجنة ).
این تعبیرى است که در باره شهیدان راه خدا در آیات دیگر قرآن آمده است : و لا تحسبن الذین قتلوا فى سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم

تفسیر نمونه جلد 18 صفحه 354

یرزقون : ((گمان مکن کسانى که در راه خدا کشته شدند مردگانند، بلکه آنها زنده جاویدند و نزد پروردگارشان روزى داده مى شوند (آل عمران - 169).
جالب اینکه این تعبیر نشان مى دهد که شهادت این مرد مؤ من همان ، و داخل شدن او در بهشت همان ، آنچنان فاصله میان این دو کم و کوتاه بوده است که قرآن مجید در تعبیر لطیفش به جاى ذکر شهادت او دخول او را در بهشت بیان کرده ، و چه نزدیک است راه بر شهیدان ، راه بهشت و سعادت جاویدان !
روشن است منظور از بهشت در اینجا بهشت برزخى است ، چرا که هم از آیات و هم از روایات استفاده مى شود که بهشت جاویدان در قیامت نصیب مؤ منان خواهد شد همانگونه که دوزخ نیز در مورد بدکاران چنین است .
بنا بر این بهشت و دوزخ دیگرى در عالم برزخ است که نمونه اى از بهشت و دوزخ رستاخیز مى باشد، چنانکه در روایت امیر مؤ منان على (علیهالسلام ) در مورد قبر وارد شده است : القبر اما روضة من ریاض ‍ الجنة او حفرة من حفر النیران : قبر یا باغى از باغهاى بهشت است یا حفره اى از حفره هاى دوزخ !.
و اینکه بعضى احتمال داده اند این جمله اشاره به خطابى است که در روز قیامت به این مؤ من با شهامت و ایثارگر مى شود، و جنبه مستقبل دارد نه حال ، بر خلاف ظاهر آیه است .
به هر حال روح پاک این مرد به آسمانها، در جوار قرب رحمت الهى و در نعیم بهشتى ، شتافت ، و در آنجا تنها آرزویش این بود که گفت : اى کاش ‍ قوم من مى دانستند (قال یا لیت قومى یعلمون ).
اى کاش مى دانستند که ((پروردگارم مرا مشمول آمرزش و عفو خویش قرار

تفسیر نمونه جلد 18 صفحه 355

داد و در صف گرامیان جاى داد)) (بما غفر لى ربى و جعلنى من المکرمین ).
اى کاش چشم حق بینى داشتند، چشمى که با حجابهاى ضخیم و سنگین جهان مادى محجوب نگردد، و آنچه را در پشت این پرده است ببینند یعنى تا اینهمه نعمت و اکرام و احترام خدا را بنگرند و بدانند در مقابل اهانتهاى آنها خداوند چه لطفى در حق من فرموده است ، اى کاش مى دیدند و ایمان مى آوردند اما افسوس !
در حدیث آمده است که پیغمبر گرامى اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) فرمود: انه نصح لهم فى حیاته و بعد موته ((این مرد با ایمان هم در حال حیات خود خیر خواه قوم خویش بود و هم بعد از مرگ آرزوى هدایت آنها را داشت )).
جالب توجه اینکه او نخست تکیه بر موهبت غفران الهى میکند، سپس ‍ بر اکرام ، چرا که نخست باید با آب مغفرت روح و جان انسان از آلودگى گناهان پاک گردد و چون پاک شد بر بساط قرب و اکرام الهى جاى گیرد.
این نکته نیز قابل دقت است که اکرام و احترام و بزرگداشت الهى گرچه نصیب بسیارى از بندگان مى شود، و اصولا تقوى و اکرام دوش به دوش ‍ هم پیش مى روند ان اکرمکم عند الله اتقیاکم (حجرات - 13) ولى اکرام به طور کامل و بدون هیچگونه قید و شرط در قرآن مجید در باره دو گروه آمده است : نخست فرشتگان مقرب خدا که قرآن در باره آنها مى گوید: بل عباد مکرمون لا یسبقونه بالقول و هم بامره یعملون : آنها بندگان گرامى خدایند که در سخن بر او پیشى نمى گیرند و فرمانش را به کار مى بندند (انبیا - 27)

تفسیر نمونه جلد 18 صفحه 356

و دیگر بندگان کامل الایمان که قرآن از آنها به عنوان مخلصین یاد کرده ، و در باره آنها مى گوید: اولئک فى جنات مکرمون : ((آنها در باغهاى بهشت گرامى داشته مى شوند)) (معارج - 35).
به هر حال این پایان کار این مرد مؤ من و مجاهد راستین بود که در انجام رسالت خویش و حمایت از پیامبران الهى کوتاهى نکرد و سرانجام شربت شهادت نوشید و به جوار قرب رحمت خداوند راه یافت .
اما ببینیم سرنوشت آن قوم طاغى و ستمگر به کجا رسید؟
گرچه در قرآن سخنى از پایان کار آن سه نفر پیامبر که به سوى این قوم مبعوث شدند نیامده ، ولى جمعى از مفسران نوشته اند که آن قوم علاوه بر کشتن آن مرد مؤ من پیامبران خویش را نیز به قتل رساندند، در حالى که بعضى دیگر تصریح کرده اند که آن مرد با ایمان جمعیت را به خود مشغول ساخت تا پیامبران بتوانند از توطئه اى که براى آنها چیده شده بود رهائى یابند و به نقطه اءمنترى منتقل شوند، ولى نزول عذاب دردناک الهى بر آنها که در آیات بعد به آن اشاره مى شود قرینه اى بر ترجیح قول اول است ، هر چند تعبیر من بعده (بعد از شهادت آن مرد با ایمان ) در مورد نزول عذاب نشان مى دهد که قول دوم صحیحتر است (دقت کنید).

تفسیر نمونه جلد 18 صفحه 357

دیدیم که مردم شهر انطاکیه چگونه به مخالفت با پیامبران الهى قیام کردند اکنون ببینیم سرانجام کارشان چه شد؟
قرآن در این زمینه مى گوید: ((ما بر قوم او بعد از وى هیچ لشکرى از آسمان نفرستادیم ، و اصولا سنت ما چنین نیست که براى نابود ساختن این اقوام سرکش متوسل به این امور شویم (و ما انزلنا على قومه من بعده من جند من السماء و ما کنا منزلین ).
ما نیازى به این امور نداریم ، تنها یک اشاره کافى است که همه آنها را خاموش سازیم و به دیار عدم بفرستیم و تمام زندگى آنها را در هم بکوبیم .
تنها یک اشاره کافیست که عوامل حیات آنها تبدیل به عامل مرگشان شود، و در لحظه اى کوتاه و زودگذر طومار زندگانیشان را درهم پیچد!
سپس مافزاید: تنها یک صیحه آسمانى تحقق یافت ، صیحه اى تکان دهنده و مرگبار، ناگهان همگى خاموش شدند! (ان کانت الا صیحة واحدة فاذا هم خامدون ).
آیا این صیحه صداى صاعقه اى بود که از ابرى برخاست و بر زمین نشست ، لرزه اى بر همه چیز افکند، و تمام عمارتها را ویران ساخت ، و آنها از شدت وحشت تسلیم مرگ شدند؟
یا صیحه اى بود که بر اثر یک زمین لرزه شدید از دل زمین برخاست و در فضا طنین افکند و موج انفجارش همه را به کام مرگ کشید؟!

تفسیر نمونه جلد 18 صفحه 358

هر چه بود یک صیحه ، آن هم در یک لحظه زودگذر، بیش نبود، فریادى بود که همه فریادها را خاموش کرد، و تکانى بود که همه را بیحرکت ساخت ، و چنین است قدرت خداوند، و چنان است سرنوشت یک قوم گمراه و بى ثمر!

بسوزند چوب درختان بى بر

سزا خود همین است مربى برى را!

در آخرین آیه مورد بحث با لحنى بسیار گیرا و مؤ ثر بر خورد تمام سرکشان تاریخ را با دعوت پیامبران خدا یکجا مورد بحث قرار داده مى گوید: وا حسرتا بر این بندگان که هیچ پیامبرى براى هدایت آنها نیامد مگر اینکه او را به باد استهزا گرفتند (یا حسرة على العباد ما یاتیهم من رسول الا کانوا به یستهزؤ ن ).
واى بر آنها که دریچه هاى رحمت خدا را به روى خود بستند! اسفا بر آنها که چراغهاى هدایت خویش را شکستند!
بیچاره و محروم از سعادت آن گروهى که نه تنها گوش هوش به نداى رهبران ندهند، بلکه به استهزا و سخریه آنها بر خیزند، سپس آنها را از دم شمشیر بگذرانند، در حالى که آنها سرنوشت شوم طغیانگران بى ایمان را قبل از خود دیده بودند و سرانجام دردناکشان را با گوش شنیده یا در صفحات تاریخ خوانده بودند اما کمترین عبرتى نگرفتند، و درست در همان وادى گام نهادند و به همان سرنوشت گرفتار شدند!
روشن است این جمله گفتار خدا است چون تمام این آیات از سوى او بیان مى شود، ولى البته جمله حسرت به معنى ناراحتى درونى در برابر حوادثى که کارى از دست انسان در مورد آن ساخته نیست در باره خداوند معنى ندارد، همان گونه که خشم و غضب و مانند آن نیز به مفهوم حقیقى در مورد او وجود ندارد، بلکه منظور این است که حال این تیره روزان چنان بود که هر انسانى از وضع آنها آگاه مى شد متاسف و متاثر میگشت که چرا با این همه وسائل نجات در این
تفسیر نمونه جلد 18 صفحه 359

گرداب هولناک غرق شوند؟!.
تعبیر به ((عباد)) (بندگان خدا) اشاره به این است که تعجب از این است که بندگان خدا که غرق نعمتهاى او هستند دست به چنین جنایاتى زدند.

نکته ها:


1 داستان رسولان ((انطاکیه ))
((انطاکیه )) یکى از قدیمترین شهرهاى شام است که به گفته بعضى در سیصد سال قبل از مسیح (علیهالسلام ) بنا گردید، این شهر در روزگار قدیم از حیث ثروت و علم و تجارت یکى از سه شهر بزرگ کشور روم محسوب مى شد.
شهر انطاکیه تا حلب کمتر از یکصد کیلومتر و تا اسکندریه حدود شصت کیلومتر فاصله دارد.
این شهر در زمان خلیفه دوم به دست ابو عبیده جراح فتح شد، و از دست رومیان در آمد، مردم آن که مسیحى بودند پرداخت جزیه را پذیرفتند، و بر آئین خود باقى ماندند.
بعد از جنگ جهانى اول این شهر به تصرف فرانسویان در آمد، و چون فرانسویان خواستند شام را رها کنند و غالب اهل انطاکیه مسیحى و با فرانسویان همکیش بودند و نخواستند در آشوبهائى که پس از خروج آنها از شام در این کشور اتفاق مى افتد به مسیحیان آسیب رسد، آن را به ترکیه دادند!
((انطاکیه )) براى مسیحیان مانند مدینه براى مسلمانان دومین شهر مذهبى محسوب مى شود، و شهر اولشان بیت المقدس است که حضرت مسیح (علیهالسلام ) دعوت خود را از آنجا آغاز کرد، و بعدا گروهى از مؤ منان به مسیح (علیهالسلام )
تفسیر نمونه جلد 18 صفحه 360

به انطاکیه هجرت کردند و پولس و برنابا بدان شهر رفتند و مردم را به این آئین خواندند و از آنجا دین مسیح (علیهالسلام ) گسترش یافت ، و به همین جهت در قرآن مجید از این شهر به خصوص (در آیات مورد بحث ) سخن به میان آمده .
مفسر عالیقدر ((طبرسى )) در ((مجمع البیان )) چنین مى گوید: حضرت مسیح (علیهالسلام ) دو فرستاده از حواریین به شهر انطاکیه فرستاد، هنگامى که آنها به نزدیکى شهر رسیدند پیرمردى را دیدند که چند گوسفند را به چرا آورده بود این همان ((حبیب ، صاحب یس )) بود، آنها بر او سلام کردند پیرمرد جواب داد و پرسید شما کیستید؟ گفتند: فرستادگان عیسى هستیم ، آمده ایم شما را از عبادت بتها به سوى عبادت خداوند رحمان دعوت کنیم .
پیرمرد پرسید: آیا معجزه و نشانه اى هم دارید؟
گفتند: آرى بیماران را شفا مى دهیم ، و نابیناى مادرزاد و مبتلا به ((برص )) را به اذن خداوند بهبودى مى بخشیم .
پیرمرد گفت : من فرزند بیمارى دارم که سالها در بستر افتاده .
گفتند: با ما بیا تا به خانه تو برویم و از حالش خبر گیریم .
پیرمرد همراه آنها رفت و آنها دستى بر تن فرزند او کشیدند، به فرمان خدا سالم از جاى برخاست !
این خبر در شهر پخش شد و به دنبال آن خداوند گروه کثیرى از بیماران را به دست آنها شفا داد.

تفسیر نمونه جلد 18 صفحه 361

آنها پادشاهى بت پرست داشتند، خبر به او رسید آنها را فرا خواند و پرسید شما کیستید؟ گفتند: فرستادگان عیسى هستیم ، آمده ایم تو را از عبادت موجوداتى که نه مى شنوند و نه مى بینند، به عبادت کسى که هم شنوا و هم بیناست دعوت کنیم .
پادشاه گفت : آیا معبودى جز خدایان ما وجود دارد؟
گفتند: آرى همان کسى که تو و معبودهایت را آفرید!
پادشاه گفت : برخیزید! تا من در باره شما اندیشه کنم (و این تهدیدى نسبت به آنها بود) سپس مردم آن دو را در بازار گرفتند و زدند.
ولى در روایت دیگرى چنین آمده که دو فرستاده عیسى (علیهالسلام ) دستشان به پادشاه نرسید و مدتى در آن شهر ماندند، روزى پادشاه از قصر خود بیرون آمده بود، آنها صدا را به تکبیر بلند کرده و نام الله را به عظمت یاد کردند، پادشاه در غضب شد و دستور حبس آنها را صادر کرد، و هر کدام را یکصد تازیانه زد.
هنگامى که این دو فرستاده مسیح تکذیب شدند و مضروب گشتند حضرت مسیح (علیهالسلام ) ((شمعون الصفا)) را که بزرگ حواریین بود به دنبال آنها فرستاد.
((شمعون )) به صورت ناشناخته وارد شهر شد، و طرح دوستى با اطرافیان شاه ریخت ، آنها از دوستى او لذت بردند، و خبر را به پادشاه رسانیدند، او نیز از وى دعوت کرد و از همنشینان خود قرار داد و احترام نمود.
((شمعون )) روزى گفت : اى پادشاه ! من شنیده ام دو نفر در حبس تو زندانى شده اند، و هنگامى که تو را به غیر آئینت خوانده اند آنها را زده اى ؟ آیا هیچ به سخنان آنها گوش فرا داده اى ؟!
شاه گفت : خشم من مانع از این کار شد.
((شمعون )) گفت : اگر پادشاه صلاح بداند آنها را فرا خواند، تا ببینیم چه چیز در چنته دارند؟

تفسیر نمونه جلد 18 صفحه 362

پادشاه آنها را فرا خواند. ((شمعون )) (گوئى هیچ آنها را نمى شناسد) به آنها گفت چه کسى شما را به اینجا فرستاده است ؟!
گفتند: خدائى که همه چیز را آفریده ، و هیچ شریکى براى او نیست .
گفت : نشانه و معجزه شما چیست ؟
گفتند هر چه تو بخواهى !
شاه دستور داد غلام نابینائى را آوردند و آنها به فرمان خدا او را شفا دادند، پادشاه در تعجب فرو رفت ، در اینجا شمعون به سخن در آمد و به شاه گفت آیا اگر چنین درخواستى از خدایانت میکردى آنها نیز قادر بر چنین کارى بودند؟
شاه گفت : از تو چه پنهان که خدایانى که ما مى پرستیم نه ضررى دارند، و نه سود و خاصیتى !
سپس پادشاه به آن دو گفت : اگر خداى شما بتواند مرده اى را زنده کند ما به او و به شما ایمان مى آوریم .
گفتند: خداى ما قادر بر همه چیز هست .
شاه گفت : در اینجا مرده اى است که هفت روز از مرگ او میگذرد هنوز او را دفن نکرده ایم ، و در انتظار این هستیم که پدرش از سفر بیاید.
مرده را آوردند و آن دو آشکارا دعا مى کردند، و شمعون مخفیانه ، ناگهان مرده تکانى خورد و از جا برخاست ، و گفت من هفت روز است که مرده ام و آتش دوزخ را با چشم خود دیده ام ، و من به شما هشدار مى دهم همگى به خداى یگانه ایمان بیاورید.
پادشاه تعجب کرد، هنگامى که شمعون یقین پیدا کرد که سخنانش در او مؤ ثر افتاده ، او را به خداى یگانه دعوت کرد و او ایمان آورد، و اهل کشورش نیز به او پیوستند، هر چند گروهى به کفر خود باقى ماندند.

تفسیر نمونه جلد 18 صفحه 363

نظیر این روایت در تفسیر عیاشى از امام باقر و امام صادق (علیهالسلام ) نیز نقل شده است هر چند در میان آنها تفاوتهائى وجود دارد.
ولى با توجه به ظاهر آیات گذشته ایمان آوردن اهل آن شهر بسیار بعید به نظر مى رسد چرا که قرآن مى گوید آنها به وسیله صیحه آسمانى هلاک شدند.
ممکن است در این قسمت از روایت اشتباهى از ناحیه راوى صادر شده باشد.
این نکته نیز قابل توجه است که تعبیر به ((مرسلون )) در آیات فوق نشان مى دهد که آنها پیامبر و فرستاده خدا بودند، بعلاوه قرآن مى گوید مردم شهر به آنها گفتند شما جز بشرى همانند ما نیستید، و خداوند چیزى نازل نفرموده است .
اینگونه تعبیرات در قرآن مجید معمولا در مورد پیامبران الهى آمده است ، مگر اینکه گفته شود که فرستادگان پیامبران نیز فرستاده خدا هستند اما این توجیه بعید به نظر مى رسد.
2 - نکته هاى آموزنده این داستان
از آنچه در آیات بالا پیرامون این داستان خواندیم مسائل بسیارى مى توان آموخت که از جمله امور زیر است : الف - افراد با ایمان در راه خدا هرگز از تنهائى وحشت نمى کنند، همانگونه که یک فرد مؤ من همچون حبیب نجار از انبوه مشرکان شهر وحشت نکرد، على (علیهالسلام ) مى فرماید ایها الناس لا تستوحشوا فى طریق الهدى لقلة اهله : ((اى مردم هرگز در طریق هدایت به خاطر کمى نفرات وحشت نکنید)).

تفسیر نمونه جلد 18 صفحه 364

ب - مؤ من عاشق هدایت مردم است ، و از گمراهى آنها رنج مى برد، حتى بعد از شهادتش نیز آرزو میکند اى کاش دیگران مقامات او را مى دیدند و ایمان مى آوردند!.
ج - محتواى دعوت انبیاء خود بهترین گواه بر هدایت و حقانیت آنهاست (و هم مهتدون ).
د - دعوت به سوى الله باید خالى از هر گونه چشمداشت پاداش باشد تا اثر کند.
ه‍- گاهى گمراهیها عامل مخفى و پنهانى ندارد بلکه ضلال مبین و آشکار است و بت پرستى و شرک مصداق روشن ضلال مبین محسوب مى شود.
و - مردان حق بر واقعیات تکیه مى کنند و گمراهان بر موهومات و پندارها.
ز - اگر شوم و نکبتى وجود داشته باشد سرچشمه آن خود انسان و اعمال او است .
ح - ((اسراف )) عامل بسیارى از بدبختیها و انحرافات است .
ط - وظیفه پیامبران و رهروان راه آنها بلاغ مبین و دعوت آشکار در همه زمینه هاست ، خواه مردم پذیرا شوند یا نشوند.
ى - اجتماع و جمعیت از عوامل مهم پیروزى و عزت و قوت است (و عززناهما بثالث ).
ک - خداوند براى درهم کوبیدن یاغیان سرکش لشکرهاى عظیم آسمان و زمین را بسیج نمى کند، بلکه با یک اشارت همه چیز آنها را در هم مى کوبد.
ل - میان شهادت و بهشت فاصله اى وجود ندارد و شهید قبل از آنکه از مرکب بر زمین بیفتد در آغوش حور العین قرار مى گیرد.

تفسیر نمونه جلد 18 صفحه 365

م - خداوند نخست انسان را از گناه شستشو مى کند و بعد او را در جوار رحمتش جاى مى دهد (بما غفر لى ربى و جعلنى من المکرمین ).
ن - از مخالفت و سرسختى دشمنان حق نباید وحشت کرد چرا که این برنامه همیشگى آنها در طول تاریخ بوده است (یا حسرة على العباد ما یاتیهم من رسول الا کانوا به یستهزؤ ن ).
چه حسرتى از این برتر و بالاتر که انسان درهاى هدایت را به خاطر تعصب و لجاجت و غرور به روى خود ببندد و آفتاب عالمتاب حق را نبیند.
س - ایمان آورندگان به انبیاء قبل از همه مستضعفان جامعه بودند، (و جاء رجل من اقصى المدینه ).
ع - همانها بوده اند که در راه طلب هرگز خسته نمى شدند، و تلاش و کوشش آنها محدود به هیچ حدى نبود (یسعى ).
ف - شیوه تبلیغ را باید از رسولان الهى یاد گرفت که از تمام روشها و تاکتیکهاى مؤ ثر براى نفوذ در دلهاى بیخبران استفاده میکرد که نمونه اى از آن در آیه فوق و روایاتى که در تفسیر آن آمده است مشاهده مى شود.
3 - پاداش و عذاب برزخ
در آیات بالا آمده بود که ((مؤ من )) مزبور بعد از شهادت در بهشت الهى جاى گرفت و آرزو مى کرد ایکاش بازماندگان از سرنوشت او آگاه مى شدند، مسلما این آیات همانند آیات مربوط به شهیدان مربوط به بهشت جاویدان رستاخیز نیست که بر طبق آیات ورود در آن بعد از رستاخیز مردگان و حساب محشر صورت خواهد گرفت .
از اینجا روشن مى شود که ما بهشت و دوزخى نیز در برزخ داریم که شهیدان در آن متنعم ، و طاغیان همچون ((آل فرعون )) صبح و شام در برابر آتش آن قرار

تفسیر نمونه جلد 18 صفحه 366

مى گیرند، و با توجه به این مطلب بسیارى از مسائلى که در مورد بهشت و دوزخ وارد شده ، همانند آنچه در روایات معراج و امثال آن آمده است ، حل مى شود.
4 - پیشگامان امتها!
در تفسیر ((ثعلبى )) از پیغمبر گرامى اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) چنین نقل شده : سیاق الامم ثلاثة لم یکفروا بالله طرفة عین : على بن ابى طالب (علیهالسلام ) و صاحب یس و مؤ من آل فرعون ، فهم الصدیقون و على افضلهم : ((پیشگامان امتها سه نفر بودند که هرگز حتى به اندازه یک چشم به هم زدن به خدا کافر نشدند: على بن ابى طالب ، و صاحب یس (حبیب نجار) و مؤ من آل فرعون ، آنها پیامبر زمان خود را (قولا و عملا) تصدیق کردند و على برترین آنهاست )).
همین معنى در تفسیر ((در المنثور)) به عبارت دیگرى از رسول الله (صلى الله علیه و آله و سلم ) نقل شده است که فرمود: الصدیقون ثلاثة : حبیب النجار مؤ من آل یس الذى قال یا قوم اتبعوا المرسلین ، و حزقیل مومن آل فرعون الذى قال ا تقتلون رجلا ان یقول ربى الله ، و على بن ابى طالب (علیهالسلام ) و هو افضلهم : ((تصدیق کنندگان انبیا سه کس ‍ بودند: ((حبیب نجار)) مؤ من آل یس که صدا زد اى قوم من ! از فرستادگان خدا تبعیت کنید، و ((حزقیل )) مؤ من آل فرعون که (به هنگام دفاع از موسى در برابر توطئه قتل که از سوى فرعونیان ترتیب داده شده بود) گفت : آیا مردى را مى خواهید به قتل برسانید که مى گوید: پروردگار من الله است ؟! و على بن ابى طالب که برترین آنهاست )).

 

 



موضوع :



معنای (یس) در سوره یس چیست؟

یس، اسم پیامبر(ص) و معنای آن

کلمة «یس» آنگونه که از روایات و خود قرآن فهمیده می‌شود اسم پیامبر است[1] ظاهراً معنی آیة شریفه چنین است:

«ای پیامبر، ای رسول گرامی، قسم به قرآن حکیم که تو از پیامبران هستی»

در روایات اهل‌بیت(ع) هم می‌خوانیم که یس اسم پیامبر است[2] و در دعای ندبه هم که شما عزیزان در صبح‌های جمعه می‌خوانید: یابنَ طه وَ الْمُحْکَماتِ یَابنَ یس وَ الذّاریاتِ یَابْنَ الطّورِ و العادیاتِ که مورد خطاب، حضرت ولی‌عصر ارواحنا فداه هستند می‌گوئیم ... ای پسر یس ... از اینجا باز هم فهمیده می‌شود «طه» و «یس» اسم مبارک پیامبراکرم است.

معنای یس

اما اینکه معنایش چیست، نمی‌دانیم. رمزی است بین عاشق و معشوق. یعنی بین خدا و سفیر او.

همانطور که می‌دانید هر ارگانی اسراری دارد، ارتش اسراری دارد که جز افراد ارتش، آن هم بعضی از آنها، شخص دیگری نمی‌داند. سپاه هم اسراری دارد که حتی بسیاری از سپاهیان آنها را نمی‌دانند. در هر حزبی بین مسئولینش اسراری هست که بسیاری از اعضای حزب از آن بی‌اطلاعند. بین خدا و سفیرانش هم اسراری است که جز خودشان و یا وابستگان به آنها (ائمه طاهرین علیهم‌السّلام) کسی از آنها با خبر نیست[3]. و به تعبیر قرآن «راسخون فی العلم» هستند که متشابهات را می‌دانند و حتی افرادی مثل سلمان فارسی هم بر این اسرار واقف نیستند!

بنابراین اگر معنای این کلمات را از ما بپرسند با کمال صراحت می‌گوئیم که «نمی‌دانیم» و هر که ادعای علم به معنای این الفاظ نماید اشتباه کرده و ادعای گزاف نموده است. قرآن در این مورد می‌فرماید:

هُو الَّذی اَنْزَلَ عَلَیْکَ الکِتابَ مِنْهُ آیاتٌ مُحکَماتٌ هُنَّ اُمّ الکِتابِ‌وَ اخَرُ مَتَشابِهاتُ فَاَمَّا الَّذینَ فی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَبتَّغُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ‌ ابْتِغاءَ الفِتْنَةَ وَابتِغاءَ تَأوِیلهِ وَ ما یَعْلَمُ تَأویلَهُ إلاّ اللهُ‌والرّاسِخُونَ فِی العِلْمِ یَقُولُونَ آمَنّا بِهِ کُلُّ مِنْ‌ عِنْدِ رَبِّنا و ما یَذَّکَّرُ إلّآ اُولُو الْاَلْباب[4]

خداوند قرآن را بر تو نازل کرده است، بعضی از آیات آن محکم است که اینها «ام‌الکتاب» است. (ام‌الکتاب در اینجا به معنای قلب قرآن است) و بعضی از آیاتش متشابه است... این متشابهات را جز اهلبیت علیهم‌السلام هیچکس نمی‌فهمد. (راسخون فی‌العلم = چهارده معصوم(ع)) و ما نباید به دنبال متشابهات برویم. اگر کسی به دنبال متشابهات رفت معلوم می‌شود که ریگی به کفش دارد چون قرآن می‌فرماید: آنان که کج هستند و می‌خواهند فکر خود را بر قرآن تحمیل کنند به دنبال متشابهات می‌روند تا آنها را تحریف نمایند، فتنه‌انگیزی کنند و اختلاف ایجاد نمایند.

اما راسخون فی‌العلم چه می‌گویند؟ «یَقُّولُونَ آمَنّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدَ رَبِّنا» ما ایمان داریم هم به محکمات و هم به متشابهات، علاوه بر اینکه ایمان داریم،‌ صددرصد در مقابل قرآن تسلیم هستیم و می‌گوییم: «کُلٌّ مِنْ عِندَ رَبِّنا وَ ما یَذّکرُ إلاّ اُولُوا الاَلْباب»

بعد هم می‌فرماید: رَبَّنا لا تُزِعُ قُلُوبَنا بعدَ إذْ هَدیتَنا وَهَبْ لَنا مِنْ لَدُنکَ رَحْمَةً إنَّکَ انتَ الوَهّاب

این هم زنگ خطری است برای همه و به خصوص برای جوانهای روشنفکر که مواظب باشند، یکی از دام‌های شیطان همین است که انسان را از متشابهات قرآن منحرف می‌کند. از این راه وارد می‌شود و فتنه‌انگیزی می‌کند تا بتواند فکر خودش را بر قرآن تحمیل نماید، لذا همان کسانی که متشابهات را می‌دانند این دعا را هم می‌خوانند.



[1]ـ قال الصادقُ: یاسین اِسْمُ رَسُولِ الله صلّی الله علیهِ و آله والدَّلیلُ علیهِ قولُهُ: إنَّکَ فَمِنَ المُرْسَلین (بحارالنوار ج23 ص168) یاسین اسم رسول خدا(ص) است بدلیل آنکه خداوند در آیه بعد از آن می‌فرماید: «تو تحقیقاً از فرستادگان خداوندی هستی»

نکته: مرحوم علامه بزرگوار محمدباقر مجلسی رحمة‌الله علیه روایاتی در بحارالانوار ضبط نموده‌اند که آل یاسین را آل محمد -علیهم‌السّلام- معنی کرد‌ه‌اند و یاسین یعنی حضرت محمّد(ص)-که در جلد 23 از صفحه 167 تا 177 آمده است- 

[2]ـ عَنْ اَبی جَعْفَر-علیه السلام- قال: انّ لِرَسُولِ الله(ص) اثْنی عَشَرَ اِسماً خَمْسَةٌ مِنْها فی القرانِ، محمدٌ و احمدٌ و عبدُالله و یس و نون. حضرت امام محمدباقر(ع) فرموده‌اند: برای رسول خدا(ص) دوازده اسم است که پنج تای آن در قرآن آمده است: محمد و احمد و عبدالله و یس و نون. (مجمع‌البیان ج8 ص414) 

[3]ـ البته در بعضی روایات برای یس هم به وسیلة‌ائمه هدی علیهم صلوات‌الله تفاسیری شده از جمله: عَنِ الصَّادقِ(ع)... و اَمّا یس فَاِسْمُهُ منْ اَسْماءِ النَّبِیّ(ص)، مَعْناهُ یا اَیُّهِا السَّامِعُ لِوَحْیی... از امام ششم-علیه السلام- است که فرمودند. یس نامی از نامهای مبارک پیامبراکرم(ص) است و معنایش این است: ای شنوندة وحی من... (بحارالانوار، ج6، ص86)

[4]ـ سورة آل‌عمران آیه 7. ترجمه: اوست خدایی که قرآن را بر تو فرستاد که برخی از آن کتاب آیات محکم است (و احتمال و اشتباهی در او راه نیابد) که آنها اصل و مرجع سایر آیات کتاب خدا خواهد بود و برخی دیگر آیات متشابه است (و به سهولت درک معنی و فهم مقصود از او نشود) تا آنکه گروهی که در دلهایشان میل به باطل هست از پی متشابه رفته تا به تأویل کردن آن (در این راه) شبهه و فتنه‌گری پدید آرند، در صورتی که تأویل آن را کسی جز خدا نداند و اهل دانش گویندما به همه آن کتاب گرویدیم که همه محکم و متشابه قرآن از جانب پرورگار ما آمده و به این دانش پی نبرند، جز خردمندان.


http://www.almazaheri.ir/farsi/Index.aspx?TabID=0604&SectionNum=1098&ChapterNum=339&ChapterName=%D8%B4%D9%86%D8%A7

 


گل تقدیم شماکلیک کنید:فضیلت و خواص سوره یاسینگل تقدیم شما





موضوع :


 

فهم، عمل و تدبر در قرآن کریم

 


اهمیت تدبر در قرآن از دو ناحیه است : یک. پی‌بردن انسان به جایگاه و موقعیت خویش در جهان هستی و به دست آوردن معارف، باورها و منش‌های لازم برای رسیدن به مقصد واقعی.

دو. آگاهی کسب کردن به عظمت قرآن.

آدمی هنگامی که در قرآن تدبّر می‌کند، با دو زبان از قرآن آشنا می‌شود:

1. زبان منطق و استدلال؛ 2. زبان احساس که از طریق دل است.

 


قرآن
آیا فهم و عمل به قرآن کریم واجب است؟

الف. عمل به قرآن: دستورات قرآن به دو دسته کلی تقسیم می‌شود؛ برخی از اوامر آن واجب، و برخی مستحب هستند. عمل کردن به واجباتی که در قرآن مطرح شده، همان طور که از اسمش برمی‌آید، واجب است. اما عمل کردن به دستوراتی که واجب نیستند، بلکه مستحب هستند، مثل برخی از عبادات مستحبی واجب نیست. با این حال نباید به دستورات مستحب قرآن بی‌توجهی شود و مورد بی‌اهمیتی قرار بگیرد که نفس خود این عمل مذموم و مورد نکوهش است.

ب. فهم قرآن: در آیات مختلفی چنین آمده که قرآن صرفاً کتابی برای قرائت کردن نیست، بلکه لازم است در آن تفکر و تدبّر شود. همان‌طور که خداوند دستور اکیدی بر تفکر و تدبر دارد و آن‌را وسیله هدایت دانسته و در جایی، علت گمراهی منافقین را عدم تفکر در آیات قرآنی دانسته و می‌گوید: «أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلى‏ قُلُوبٍ أَقْفالُها»؛ (محمد، 24) آیا در قرآن تدبر نمی‌کنند یا این‌که بر قلب‌هایشان قفل زده شده است.

همچنین روایات و نیز سیره مسلمانان شاهدی بر لزوم تدبّر در قرآن کریم است؛ برای نمونه؛ امام علی (علیه السلام) می‌فرماید: «وَ تَفَقَّهُوا فِیهِ فَإِنَّهُ رَبِیعُ‏ الْقُلُوب»؛ قرآن را بیاموزید و در آن تفقه کنید؛ زیرا قرآن بهار دل‌ها است.

 

نظر مهم شهید مطهری:

«انسان در فرایند تدبّر در قرآن با دو زبان از قرآن آشنا مى‏شود». این نظر شهید مطهری درباره تدبر در قرآن است که قصد داریم به اجمال در مورد آن به بحث بپردازیم:

پیش از آن‌که دیدگاه استاد مطهری (ره) بیان شود، توجه به مقدمه‌ای برای فهمیدن آن لازم به نظر می‌رسد.

یکی از گام‌های مهم در بهره‌مندی از قرآن مجید، تدبر و اندیشه در آموزه‌های قرآن است. تدبر در قرآن، اندیشیدن در آیات خدا برای ورود به عمق پیام‌ها و پیامدهای آن است که با باور به حقانیت آنها در می‌آمیزد.

در واقع تلاوت قرآن با شرایط و آداب آن، مقدمه‌ای برای تدبر در مفاهیم و درک حقائق قرآن است؛ قرآن در این‌باره می‌فرماید: «اگر ما این قرآن را بر کوهى فرو فرستاده بودیم، آن‌را [با همه صلابت و عظمتش‏] در برابر خدا خاشع و از ترس او از هم پاشیده می‌دیدى. ما این مَثَل‌ها را براى مردم می‌زنیم. باشد که [در قرآن‏] بیندیشند». [1] این آیه شریفه در مقام مَثَلی برای مردم است تا عظمت و جلالت قرآن را دریابند؛ به این‌که این قرآن، کلام خداست و کتابی است که دربردارنده حقایق از معارف، اصول شریعت، عبرت‌ها، پندها، وعده‌ها و وعیدها است، شاید که در آن بیندیشند و قرآن را آن‌گونه که سزاوار آن است دریابند و حقایق آن ‌را به‌کار بندند و سپس با هدایت قرآن، راه عبودیت را بپیمایند چرا که جز این، راهی برای کمال و سعادت آنان، نیست. [2]

تدبر در آیات وحی تناسب مستقیم با حالت‌های دل دارد؛ اگر بر دل، قفل‌های آلودگی اعتقادی و رفتاری خورده باشد، درک پیام و تسلیم و نرمش در برابر آن دشوار و یا غیر ممکن خواهد شد و در این صورت، تلاوت قرآن، تأثیر مطلوب نخواهد داشت. امام علی (علیه السلام) در این می‌فرماید: «آگاه باشید قرائتى که همراه با تدبر و اندیشه نباشد در آن خیرى نیست»

 

قرآن کریم درباره کسانی که در آیات خدا تدبر نمی‌کنند با لحنی تند می‌فرماید: «آیا در قرآن نمی‌اندیشند [تا حقایق را بفهمند] یا بر دل‌هایشان قفل‌هایى قرار دارد؟». [3]

امام صادق (علیه السلام) هنگام به دست گرفتن قرآن و پیش از خواندن آن، می‌فرمود: «خدایا! پیمان‌نامه و کتابت را گشودم، خدایا نگریستنم را در آن، عبادت قرار ده و خواندم را اندیشیدن و اندیشیدنم را مایه عبرت کن و چنان نما که از پندهاى تو در آن، پند گیرم و از گناهانت دورى جویم و هنگام خواندن آن، بر دل و گوشم مُهر نزن و بر چشمم پرده میفکن؛ خواندنم را خواندنى بدون تدبر قرار مده، بلکه چنان کن که در آیات و احکام آن بیاندیشم و دستورات دین تو را از آن برگیرم. نگریستن مرا در آن، توأم با غفلت و خواندنم را خواندنى تند و شتابزده مگردان، که تو مهربان و بخشنده‌اى». [4]

تدبر در آیات وحی تناسب مستقیم با حالت‌های دل دارد؛ اگر بر دل، قفل‌های آلودگی اعتقادی و رفتاری خورده باشد، درک پیام و تسلیم و نرمش در برابر آن دشوار و یا غیر ممکن خواهد شد و در این صورت، تلاوت قرآن، تأثیر مطلوب نخواهد داشت.

امام علی (علیه السلام) در این می‌فرماید: «آگاه باشید قرائتى که همراه با تدبر و اندیشه نباشد در آن خیرى نیست».[5]

 

اهمیت تدبر در قرآن از دو ناحیه است:

یک. انسان به وسیله آن به جایگاه و موقعیت خویش در جهان هستی پی می‌برد و از قرآن؛ معارف، باورها و منش‌های لازم را برای رسیدن به مقصد واقعی فرامی‌گیرد.

دو. با تدبر، به عظمت خودِ قرآن واقف شده و باور می‌کند قرآن با این وسعت و گستردگی معارف، اسلوب و تنوّع بیان و همچنین هماهنگی و پیوستگی معانی نمی‌تواند از غیر خدا صادر شده باشد. [6]

امام علی (علیه السلام) می‌فرماید: «وَ تَفَقَّهُوا فِیهِ فَإِنَّهُ رَبِیعُ‏ الْقُلُوب»؛ قرآن را بیاموزید و در آن تفقه کنید؛ زیرا قرآن بهار دل‌ها است

 

آدمی در فرایند تدبر با دو زبان از قرآن آشنا می‌شود، [7] شهید مطهری در این می‌گوید:

یک وظیفه قرآن، یاد دادن و تعلیم کردن است. در این جهت مخاطب قرآن عقل انسان خواهد بود و قرآن با زبان منطق و استدلال با او سخن می‌گوید. اما بجز این زبان، قرآن زبان دیگری نیز دارد که مخاطب آن عقل نیست، بلکه دل است و این زبان دوم «احساس» نام دارد. آن‌که می‌خواهد با قرآن آشنا گردد و بدان انس بگیرد می‌باید با این دو زبان هر دو آشنایی داشته باشد و هر دو را در کنار هم مورد استفاده قرار دهد. تفکیک این از هم مایه بروز خطا و اشتباه و سبب خسران و زیان خواهد بود.

یکی از متعالی‌ترین غرایز و احساسات هر انسان، حس مذهبی و فطرت خداجویی اوست. سر و کار قرآن با این حس شریف و برتر است.‌

قرآن در توصیف خویش، برای خود دو زبان قائل می‌شود. گاهی خود را کتاب تفکر و منطق و استدلال معرفی می‌کند و گاهی کتاب احساس و عشق. به عبارت دیگر؛ قرآن تنها غذای عقل و اندیشه نیست، غذای روح هم هست. [8]

 

پی نوشت ها:

[1]. «لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلی جَبَل لَرَأَیْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعًا مِنْ خَشْیَةِ اللهِ وَتِلْکَ الأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ»؛ حشر، 21.

[2]. طباطبایی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ج، ص 221

[3]. «أَفَلا یَتَدَبَّرونَ القرآنَ أمْ عَلی قلوب أقْفالُها»؛ محمد، 24.

[4]. «اللَّهُمَّ إِنِّی نَشَرْتُ عَهْدَکَ وَ کِتَابَکَ اللَّهُمَّ فَاجْعَلْ نَظَرِی فِیهِ عِبَادَةً وَ قِرَاءَتِی فِیهِ فِکْراً وَ فِکْرِی اعْتِبَاراً وَ اجْعَلْنِی مِمَّنِ اتَّعَظَ بِبَیَانِ مَوَاعِظِکَ فِیهِ وَ اجْتَنَبَ مَعَاصِیَکَ وَ لَا تَطْبَعْ عِنْدَ قِرَاءَتِی کِتَابَکَ عَلَى قَلْبِی وَ لَا عَلَى سَمْعِی وَ لَا تَجْعَلْ عَلَى بَصَرِی غِشَاوَةً وَ لَا تَجْعَلْ قِرَاءَتِی قِرَاءَةً لَا تَدَبُّرَ فِیهَا بَلِ اجْعَلْنِی أَتَدَبَّرُ آیَاتِهِ وَ أَحْکَامَهُ آخِذاً بِشَرَائِعِ دِینِکَ وَ لَا تَجْعَلْ نَظَرِی فِیهِ غَفْلَةً وَ لَا قِرَاءَتِی مِنْهُ هَذَراً إِنَّکَ أَنْتَ الرَّءُوفُ الرَّحِیم‏»؛ شیخ مفید، الاختصاص، ص 141

[5]. «أَلَا لَا خَیْرَ فِی قِرَاءَةٍ لَیْسَ فِیهَا تَدَبُّر»؛ کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، محقق و مصحح: غفاری، علی اکبر، آخوندی، محمد، ج، ص 36

[6]. نجارزادگان، فتح الله، به سمت خدا، ص 77

 [7]. همان.

[8]. مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، ج 26، ص 47 – 48

فرآوری: آمنه اسفندیاری

بخش قرآن تبیان      

 


منابع:

سایت اسلام کوئیست

المیزان فی تفسیر القرآن، ج

مجموعه آثار، شهید مطهری ج 26

 http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=271417


کلمات کلیدی :تدبر در قرآن کریم
موضوع :
کلمات کلیدی :تدبر در قرآن کریم


   1   2      >
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز